X
تبلیغات
Nevrose
یک تعارض نفسانی

1

آن عطرهای نازک

آن سایه های گرم

آن لحظه های نیاید...

دیگر خطی از رضایت بر چهره ام نخواهی دید

مهدی آخرتی

 

 

2

تمام کتاب های کتابخانه ی کوچکم!

گفتگوی کوتاه من با شهرآرا را در اینجا بخوانید



3

دوتا قصیده کشیدند روی چشمانت

دو حسن مطلع غمگین برای آهوهات

گلی برای شکفتن، گلی برای سرت

اتاق پر شده از عطر نازک موهات

 

نگاه می کنم و آب می شوی از شرم

که شرم آدم برفی نشانه ی خوبی ست

و نام کوچک تو، پشت میله ی دندان

برای نشر سکوتم بهانه ی خوبی ست

 

همینکه زوزه ام از لای میله ها هرشب

همینکه شاتقی قصه هات خواهم بود

و هی دروغ بگویم که زندگی این است

هنوز منتظر بچه هات خواهم بود

 

نگاه کن!

به غم قرن های قبل از این

که شعر مانده پس از دکمه های پیرهنت

کتبت قصه شوقی بمدمعی باکی

بگو به سعدی غمگین، به باغبان تنت

 

بگو که غرق شوم روز بعد دیدارت

به فکر جوی سیاهی که سرنوشتم بود

که بچه باشم و گاهی به درد برگردم

حیاط کوچک غمگین من بهشتم بود

 

بدون شانه چوبی، کنار نیل اما

بدون معجزه موسی شبیه من می شد

خلاف قصه خودم را به آب خواهم زد

شبیه گریه ی مردی که داشت زن می شد

 

پ . ن 1 : مصرعی از سعدی بزرگ که حافظ به استقبالش رفته

پ . ن 2 : تمام دعوت ها را با عشق خواندم و خواهم خواند هرچند نظری و خطی از من نباشد

+ نوشته شده در  جمعه 1392/02/06ساعت 14:17  توسط ایمان بخشایشی  | 

اینجا بدون خبر رسانی به روز می شود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/10/13ساعت 0:24  توسط ایمان بخشایشی 

1

این مدت به خاطر مشغله ی کاری شرمنده ی دوستانی شدم که دعوت کردند اما نظری از من در وبلاگشون ثبت نشد.

تمام دعوت ها رو سر زدم و خوندم. سعی می کنم مثل قبل علاوه بر سر زدن به وبلاگ عزیزان نظری هر چند کوتاه برایشان بنویسم.

 

2

چیزی به جا نماند

حتی

که نفرینی

بدرقه ی راهم کند.

 

3

با دردهای مستند از روزهای بد

با شعرهای از تو نگفتن صبور شد

وقتی که برف روی تنت بکر مانده است

وقتی که کوچه های تنت سوت و کور شد

 

حالا اتاق وسعت دنیای کوچکی ست

هی راه می رود ، و به دیوار می رسد

با نبض های ملتهب ساعتی عبوس

در صفحه ای مدام به تکرار می رسد

 

انگار در تمام تنش مار می خزد

امشب کنار پیک عرق سم گذاشته

گیرم خدای خیره سر شاهنامه ای

لای کتاب چشم تو مرهم گذاشته

 

هی استکان به آینه زد، هی سلام کرد:

 

سارا سلام!

قصه به پایان رسیده است

نادان جزء قصه خودش را به دار زد

سهم مرا ببخش به ابری که می رود

وقتی که باد روسری ات را کنار زد

 

پروانه های پیرهنت باغ دیده اند

من جغدهای توی سرم بوف کور شد

انگار روی عکس تو پاییز/تر شدم

باران کنار خاطره هایت مرور شد

 

باید به خاطرم بسپارم بهار را

با شالگردنی که به پاییز مبتلاست

پرواز سال هاست که از من پریده است

مثل مترسکی که به جالیز مبتلاست

 

سارا سلام!

قصه به پایان رسیده است...

 

4

چیزی به جای بنماندم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/09/10ساعت 22:18  توسط ایمان بخشایشی  | 


اول :

ما شکیبا بودیم.
و این است آن کلامی که ما را به تمامی 
                                                 
وصف می‌تواند کرد...

 

دوم :

با شعر برادر عزیزم مهدی آخرتی اشک ریختم و زندگی کردم...

 

سوم :

افتخار میکنم که شعرت را مخاطبان و دوستانم در این وبلاگ بخوانند:

 

 

 

1- تو این جایی

                 انگشت های کوچک موثر ات این جاست

                                                                      شال صورتی ات این جاست

تو این جایی و کنار من ایستاده ای

                                          همان طور که کنار توده برفی که زیر آفتاب مانده

 

 

- عزیز خواب های پریشانم

                                   چطور می توان مرد نبود و به تو نگفت : سلام

به تو نگفت :

                زیبایی ات را با خودت به خیابان نیاور . . .

 

وقتی تو این همه دکمه ی باز شده ای

                                              این همه دستی که دور بازویم پیچیدی

چطور می توان مرد نبود !

 

 

صدایت را که می شنوم

دنیا را مثل مغازه ای دم اذان تعطیل می کنم

و آن قدر دوستت دارم

                   که می خواهم کفشهای قهوه ای ام را به تو بدهم

 

آن قدر دوست دارم . . .

وحشی چون اسم (رقصنده با گرگ) 1

 

 

من و تو کنار هم آفریده شدیم

ما کلاهمان را برای هم در آوردیم

کفش هایمان را برای هم در آوردیم

لباس هایمان  را . . .

                                  ما انسانیم

                                                در هم آفریده شده ایم

 

این شعر ساده است

اما بوی تو را می دهد

                           اصلا این شعر را تو گفتی

                            که این قدر اندوهگین است

 

 

2- گفتم : سیگار با اسپند فرقی ندارد

                                            وقتی بو گرفته باشی

                                                         چون قلبی که به دلتنگی دست زده

گفتم : درد حساسیت فصلی ست

                      و احتمالن زمستان دو سال بعد به یاد من می افتی

 

گفتی : ساکت باش !

گفتی اما

           سکوت منم با همین چشمهایم

                                       همین بارانی که هر روز می پوشم و بیرون می زنم

 

وقتی که می خندی می فهمم

                       شعر که می گویی می فهمم

                                              راه که می روی می فهمم ناراحتی

 

عزیز خواب های پریشانم

                          این دست های مردانه اگر نتواند

                                               ترانه ی کوچک غمگینی را از قلبت بردارد

باید به دست های ( ویکتور خارا )2 بپیوندد

 

 

 

3- سال هاست نه پدرم مرا می شناسد

                                            نه پسر همسایه

به اتاق رفته بودم پیرهنم را عوض کنم

                                                    تنم را عوض کردم

و فهمیدم سرطان برادر تنی من است

 

 

عزیز پریشان خواب هایم

این شعر ساده سال هاست بوی تو را می دهد  

 

1- رقصنده با گرگها (Dances with Wolves) به کارگردانی کوین کاستنر، فیلمی که داستان سربازان آمریکایی را در دهه ۱۸۶۰ بیان می‌کند.

2- ویکتور خارا - گیتاریست، شاعر، آهنگساز، و آوازخوان شیلیائی - از چهره‌های مبارز نهضت «وحدت خلقی» سالوادور آلنده -  (سپتامبر ۱۹۷۳)، او را همراه پنجاه هزار تن از جوانان مبارز آن کشور در استادیوم بزرگ سانتیاگو زندانی کردند. رئیس زندان که سرودهای هیجان‌انگیز «خارا» را شنیده بود، به‌هنرمند گرفتار نزدیک شد و از او پرسید آیا حاضر است برای رفقایش گیتار بزند و سرود بخواند؟ - پاسخ ویکتور خارا مثبت بود: - البته که حاضرم!

رئیس زندان به‌یکی‌ از گروهبانان گفت: - گیتارش را بیار!

گروهبان رفت و تبری با خود آورد و هر دو دست ویکتور را با آن قطع کردند. آنگاه رئیس زندان به‌طعنه گفت: - خوب، بخوان! چرا معطلی؟

ویکتور خارا، در حالی‌ که دستان خونریزش را در آسمان حرکت می‌‌داد از همزنجیران خود خواست که با او همصدائی کنند، و آنگاه آواز پنجاه هزار دهان به‌خواندن «سرود وحدت خلق» که ویکتور خارا تصنیف کرده بود در استادیوم سانتیاگو طنین افکند

هنوز سرود به‌پایان نرسیده بود که گروهبانان جسد نیمه جان ویکتور خارا را به‌گلوله بستند.

مهدی آخرتی

 

چهارم :

شعر من در وبلاگ رایکای عزیز



پنجم :

مسافری که به انتظار و امیدش نشسته‌اید

از کجا که هم از نیمه‌ی راه

باز نگشته باشد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/06/31ساعت 2:19  توسط ایمان بخشایشی  | 


سر می خورند بر گونه ات انگشت هایم

آنقدر تو برفی

که با کلاه و شال هم

چیزی جز ابر

                  برای گفتن نداشتم.

 

مثل هر روز گرسنگی آورده ام.

و جیب هایم از شعر پر شدند

 

این روزها

                       عکس انقلاب،

تنها به دیوار پادگان می آید

 

چرا از چشم های سیاه/مست ننویسم؟

مانند پیامبری خوشبخت!

که آیه هایش

خطوط ملتهبی ست زیر پیراهن

 

حالا که چیزی عوض نشده

تو بچه ات را سقط کرده ای

و من،

نام کوچکم  را


پ . ن 1 : مهدی آخرتی عزیز با شعری از روزهای دور به روز شده

خوشبختی لقمه ای نبود که اندازه ی دهانمان باشد


پ . ن 2 : محمد بهبودی نیا هم با شعری متفاوت مثل هر ماه به روز است.


پ . ن 3 : دوستان لطف کنند تا حد امکان از ارسال کامنت خصوصی خود داری کنند . به هر حال ایمیل برای همین کار است. به جز آن چند کامنت معمول ناسزا ها و فحش های ناموسی باید عرض کنم کامنت های نقد عزیزانم همگی تایید می شوند.


پ . 4 : یقینا تمام آحاد ملت شریف ایران سیاست مدار و اقتصاد دان به دنیا آمده اند. البته ید طولایی در هنر و فلسفه و روانشناسی هم دارند. گاهی به افرادی برمی خوریم که در کودکی کتاب دزد و مرغ فلفلی را خوانده اند و خود را ایران شناس معرفی می کنند. یا فردی که نی را در گوش چپش فرو می کند و سعی می کند در آن بدمد، خود را متخصص نوازندگی نی می داند و از کسایی اشکال می گیرد!

فرد دیگری برای شهرت حاضر است هر کاری بکند.جشنواره راه می اندازند و پیشنهاد شرکت می دهند. خب تا به اینجا مشکلی نیست.مشکل وقتی شروع می شود که دیگران را برای تبانی می فرستد و تو ترجیح می دهی فقط شعرت را در وبلاگت بزنی و به خواسته های یک ژورنالیست درجه ی سه پاسخ مثبت ندهی. ترجیح می دهی با بی پولی بسازی و دست یه باند بازی و کثافت کاری نزنی.ترجیح می دهی خودت باشی.چه خوب ... چه بد.همانطور که همه می دانند.درست مثل خودت...مثل ایمان بخشایشی.


پ . ن 5 : می دانید قضیه چیست؟ مسئاله این است که ما خراسانی ها اهل مسخره بازی نیستیم. همان چای قند پهلو و بهمن سه ستاره را به آیس تی و مالبرو ترجیح می دهیم.اگر به جایی برسیم با دست بند طلا به جلسات شعر نمی رویم و درلحظه به ده نفر زن بیوه و بیست نفر دختر پیشنهاد نمی دهیم.

من اعتقاد دارم اگر شاعری در خراسان شاعر با کلاسی باشد حتما در کشور هم شاعر خوبی ست. یکی از این عزیزان مهدی سهراب نازین است که بدون سر و صدا کار خودش را می کند و انصافا هم خوب کار میکند.

وبلاگ مهدی سهراب عزیز.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/03/17ساعت 12:37  توسط ایمان بخشایشی  | 


1

نشریه عقربه به روز شد. به همت خانم اختصاری عزیز در بخش غزل می توانید شعر هایی از محمد حسینی مقدم ، محمد قائدی ، وحید نجفی ، امید اقدمی ، یاسین بهمنی و زهرا رجایی را بخوانید.

و شعری منتشر نشده ای از من در این نشریه

 

2

همچنین در وبلاگ برادرم رایکا امیری فر عزیز می توانید شعر دیگری از من بخوانید :

شعر من در وبلاگ رایکا امیری فر

 

3

وبلاگ مهدی عزیز با یک شعر محاوره به روز شد :

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 3:41  توسط ایمان بخشایشی  | 

خیلی کوتاه عرض کنم که :

اول ، سلام ... و بعد عذرخواهی از دوستانی که با من تماس گرفتند و جمله ی " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است " را شنیدند. این روزها سرم کمی زیاد شلوغ شده!

متاسفانه به جز آن چند نفری که حفظ بودم شماره ی دیگران را ندارم. از این به بعد عزیزان می توانند با شماره ی 09308769909 با من در ارتباط باشند. فقط چون شماره ها را از دست دادم لطف کنید و نامتان را هم در اس ام اس ذکر کنید.


دوم اینکه جلسه ی معاصر خوانی برادرم مهدی آخرتی روزهای یکشنبه هر هفته از ساعت 3 تا 5 بعد از ظهر در محل حوزه هنری تشکیل می شود. مطمئنم مفید خواهد بود.

وبلاگ معاصر خوانی


سوم حتما تا به حال از جلسه آنلاین دکتر موسوی و کتاب جدید ایشان با خبر شدید ... برای اطلاع بیشتر اینجا کلیک کنید.

 

و چهارم  یک شعر قدیمی :

 

بعد من دست دیگری افتاد

کدئین های درد خورده ی تو

دلخوشی های رفته را بشمار

روسری های باد برده ی تو

 

دل سپردم به رنگ شیطنتی

که یقینا ادامه ی شب بود

زیر آن روسری نشد پنهان

حلقه هایی که نیش عقرب بود!

 

مثل خورشیدِ سمت مغرب شهر

دلم از اتفاق ها خون است

مادرم فکر می کند گاهی

چشم من زیر اشک مدفون است

 

مادرم سوء ظن به مرگم داشت

بوی کافور در اتاقم ریخت

زندگی مثل مرگ نامرد است

هیزم خیس در اجاقم ریخت

 

 

خانه ی کرم سیب سرخی بود

روی دست درخت جا مانده

مثل لب های در امانت شهر

زیر دِین رجاله ها مانده

 

بعد من دست دیگری افتاد

کدئین های کرم خورده ی تو

دلخوشی های رفته را بشمار

روسری های باد برده ی تو



+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/26ساعت 23:41  توسط ایمان بخشایشی  | 


1

عدوی تو نیستم من

انکار تو ام

ابله!

 

 

2

دل بستن اشتباه زنانه ای ست

 

هرچند انگشتان کوچکت

به هم آغوشی احتیاج دارند

 

این زمستان را به دستکش هایت قناعت کن

 

بگذار خورشید قاب عکسی باشد

که چشم هیچ کس را نمی گیرد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/23ساعت 22:26  توسط ایمان بخشایشی  | 


گوشت بدهکار حرفی نبود

چون دهانم که وامدار لبی

و چیزی که شاد کند دشمن را

                                   پنهان نداشتم در آستین

 

حالا تو در شهر قدم بزن

به مردمی که رگ های بازوشان

این روزها حکایت مردانگی ست

دروازه های پیرهنت را نشان بده!

 

دیگر چگونه می شود حرف هایم را

در زیر سیگاری مچاله کنم؟

 

دهانم مدت هاست

بوی سکوت می دهد!


+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/12ساعت 14:42  توسط ایمان بخشایشی  | 


هرچند بعد از مرگ پدر بزرگم نه عیدی گرفتم نه عیدی دادم. اما امشب می خواهم به دوستانم یک آدرس عیدی بدهم!

آدرس جدید وبلاگ دکتر موسوی عزیز :

 www.bahal22.persianblog.ir


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/23ساعت 20:57  توسط ایمان بخشایشی 


در جیب های من غم مغرور مرد بود

با دست های سرد و بزرگم نساختی

بازی نکرده ای و یقینا برنده ای!

بازی نکرده ای و یقینا نباختی!

 

یک تخته نرد ، پاکت سیگار خالی و↓

عکسی که کلّ زندگی مرد می شود

چای دم غروب فقط ژست مضحکی ست

وقتی که بوسه روی لبش سرد می شود

 

دی ماه پیر کوچه به من فکر می کند

بی شال و بی کلاه به غم خو گرفته ام

وقتی که شعر توی دهانم بیات شد

وقتی که مثل زخم خودم بو گرفته ام

 

هی زوزه زوزه های سگی توی کوچه ها

هی پرسه پرسه مثل کسی که هدف نداشت

گیرم تمام شهر پر است از ( صدای عشق )

اما تمام شهر به یک سگ شرف نداشت

 

مشروب و درد ، درصدی از خون ِ در رگم

با ساعتی که نبض زمان را گرفته است

دارم به روی دست چپم تیغ می کشم

حالا شراب کل جهان را گرفته است!

 

 

پ . ن 1 : حافظ

 

پ . ن 2 :

از هرآنچه که هست بیزاری

از هرآنچه که نیست دلگیری

از زبان و زمان گریخته ای

مثل دیوانه های زنجیری

همه ی دلخوشیت یک چیز است :

اینکه پایان قصّه می میری...

باز هم ف ی ل ت ر شد! وبلاگ دکتر موسوی عزیز را میگویم ...

 

پ . ن 3 : با تمام وجود غمگینم ، مرگ جزعی ار آرزوم شده

آلبوم جدید شاهین ن ج ف ی را می توانید از اینجا دانلود کنید ترانه و شعرهای این آلبوم از دکتر مهدی موسوی ، فاطمه اختصاری ، یغما گلرویی، خود شاهین و افشین مقدم است.

 

پ . ن 4 : در پناه شعر


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/16ساعت 0:12  توسط ایمان بخشایشی  | 

وقتی کتاب های تاریخ

نمی دانستند

چشمت آغاز قتل عام مغول ها ست

من دو ماهی سیاه را

در تنگ آب می انداختم

 

و سر سختی ام را تحویل می دادم به " سال بد "

چون سربازی

که آیه الکرسی اش را

                            به دستهای دشمن.

 

حالا تمام اردوگاه های جهان اتاق من است

و نگهبان

با لبخندِ از پیشانی ام سردتر

دیر فهمید که تناسخ

عاقبت دردناکی ست!

 

 

می نشینی

پای سفره با چشم های خون

و موهای شانه زده

بی آنکه

ماهی قرمزی در کار باشد!



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/10ساعت 0:4  توسط ایمان بخشایشی  | 

چهارده سال پیش ، مدرسه ی راهنمایی نصر (بزرگترین شکنجه گاه خاور میانه!)  یک نیمکت ، من و پسر نا آرامی که خوب فوتبال بازی می کرد ، رونالدو را دوست داشت ، مغرور بود اما دوست داشتنی ... چهارده سال را با هم خندیدیم و گریه کردیم .

حالا من پیر شده ام و او شاعر ... او پیر شده است و من ... بگذریم!

 این مقاله ی دوست قدیمی ام مهدی آخرتی عزیز است که تقدیم می شود به عزیزانی که در باره ی رابطه ی طولی سوال داشتند.

 

نکاتی پیرامون رابطه ی طولی در شعر آزاد

مشکلی که همیشه در نقد و تحلیل شعر ها وجود داشته بحث رابطه ی طولی است. باید گفت که به نظر نگارنده یک اثر ساختار مند نمی تواند فاقد رابطه ی طولی باشد و فقط می توان گفت که رابطه ی طولی در این گونه اثر ها ضعف و شدت دارند. اما  باید متذکر شد اثری موفق تر است که پیکره ی سالم تری داشته باشد و تمام اجزای اثردر راستای تشکیل یک کلیت واحد پیش بروند. این نظریه ای بود که نیما و شاگردانش دنبال می کردند.

در این گونه آثار  روابط طولی معمولا مستحکم و دقیق اند ( البته در نوع موفق آن) اشتباهی که خیلی ها مرتکب آن می شوند، یکی دانستن رابطه ی طولی با مفهوم واحداست. یعنی اگر دو بند از یک اثر دارای مفهوم یکسان با تصاویر یکسان بود، کار را دارای رابطه ی طولی و در غیر این صورت آن را فاقد رابطه ی طولی می دانند و عوض شدن زاویه ی دید را شکست رابطه می دانند. اما رابطه ی تصویری - مفهومی یکسان یکی از مهم ترین مولفه های رابطه ی طولی است.

البته باید به این نکته اشاره کرد که معمولا اشعار ساختارمند یک مفهوم واحد را متبادر می کند اما بحثی  که در مورد یکسان بودن مفهوم شد فقط در صورت اثر مد نظر می باشد.

به این شعر شاملو دقت کنید:

میوه بر شاخه شدم

سنگ پاره در کف کودک.

طلسم معجزتی

مگر پناه دهد از گزند خویشتن ام

چنین که

دست تطاول به خود گشاده

من ام!

بالا بلند!

 بر جلو خان منظرم

چون گردش اطلسی ابر قدم بردار.

کما این که بند اول شعر نوعی براعت استهلال است( مقدمه برای کل اثر) اما باید رابطه ای بین بند اول و دوم باشد. همان طور که می دانید رابطه از نوع مفهوم و تصویر یکسان نیست، بلکه رابطه از نوع درون ساختاری است و مربوط به موسیقی درونی می شود. بین این دو بند نوعی تضاد وجود دارد: کسی که دست تطاول به خود گشوده و معشوقی که باید نرم و ظریف از جلو خان منظر او بگذرد! تضاد بین این دو تصویر را می توان از منظر موسیقی درونی نگاه کرد.

پس یکی از عوامل موثر در حفظ رابطه، موسیقی درونی می باشد. برای این نوع رابطه مثال دیگری ا ز شاملو می آورم:

پردگیان باغ

 از پس معجر

 عابر خسته را

به آستین سبز

بوسه ای می فرستند.

**

بر گرده ی باد

گَردهی بویی دیگر است.

درخت تناور

 امسال

چه میوه خواهد داد

تا پرندگان را

 به قفس

 نیاز

نماند؟

در ظاهر رابطه ی طولی بین قسمت پایین فصل و بالای آن به هم ریخته است اما جدا از این که فصل تغییر فضاست، رابطه ای محکم بین دو بند شعر وجود دارد که باز هم به  موسیقی درونی بر می گردد و آرایه ی مراعات النظیر را شامل می شود یعنی کلمات همه جزئی از یک کل واحد هستند:باغ، سبز، گرده، باد، درخت، میوه ، پرنده و...

در این جا شاعر تلاش کرده با کلماتی که جزئی از یک کل هستند، تغییر فضا بدهد تا رابطه ی بین فضاها ضعیف نشود.

یکی  دیگر از مولفه های رابطه ی طولی را می توان یکسان بودن فضای تصویری (دکور) اثر دانست. بدین معنا که شاعر با چینش چند فضای یکسان که همه ی آن ها تأثیر یکسان بر روی مخاطب دارند، رابطه ای بین اجزای اثر ایجاد می کند:

به چرک می نشیند

خنده

به نوار زخم بندی اش ار

ببندی.

رهایش کن

 رهایش کن

اگر چند

قیلوله ی دیو

آشفته می شود.

**

چمن است این

چمن است

با لکه های اتش خون گل

بگو چمن است این، ثیماج سبز میر غضب نیست

حتا اگر

دیری است

تا بهار

 بر این مسلخ

برنگذشته باشد.

 

در این شعر رعایت فضای بی رحم ترس و خفقان که در دو قسمت اشاره شده، رابطه ای از نوع پینش فضایی ایجاد می کند.

لازم است به سیر روایی یکسان در اثر نیز اشاره کنیم. این موضوع یکی از پیش پا افتاده ترین راه های ایجاد رابطه است که جزئی از همان بحث رابطه ی مفهومی یکسان می باشد.

در کلیت اگر بخواهیم بحث را جمع بندی کنیم باید بگوییم که رابطه را می توان به تعبیری داشتن هدف مشخص از متن دانست. بدین معنا که هدف زبانی مشخص در شعر، شاعر را به سمت رعایت روابطی از قبیل روابط روایی، مفهومی، فضایی ، تصویری  و موسیقیایی سوق می دهد. در انتها این نکته را یاد آور می شوم که تمام مثال ها به عمد از شاملو انتخاب شده زیرا وی شاعر قدرتمندی  در استحکام ساختار بوده است و دلیل دیگر این انتخاب این بوده که به شاعر خاص دیگری اشاره نشده باشد تا دلیلی بر تأیید یا نفی اثر وی محسوب شود. وگر نه مثال های فراوان دیگری هم مد نظر بود.

مهدی آخرتی 90/12/6

 

پ . ن : به نظر شما خبر رسانی وقتی این همه دیوانه شده ام عاقلانه است؟


بعدالتحریر :

به علت بی ادبی های مکرر فردی و برای اینکه حرمت دوستانم حفظ شود و در پی درخواست بعضی از دوستان برای بخش نظرات تایید گذاشتم . متاسفم که افرادی از دموکراسی و آزادی بیان برای تخلیه ی عقده های روانی خودشان سوء استفاده میکنند. به امید روزی که برای حفظ حرمت ها نیاز به فیلتر و تایید نباشد.

به همه ی دوستانم قول می دهم تمام نظرات، چه مخالف صد در صد و چه موافق ( به جز فحش های ناموسی ) تایید خواهند شد.

در پناه شعر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/07ساعت 0:47  توسط ایمان بخشایشی  | 

1

از دوستانی که حوصله ی خواندن شماره ی 2 را ندارند خواهش می کنم همین الان منت بر سر من گذاشته و این صفحه را ببندند و به کارهای مهمترشان! برسند.کسی که شماره ی 2 را نخواند یقینا شماره ی 3 و 4 را هم برای تفریح خواهد خواند!

 

2

آن هایی که مرا می شناسند می دانند آدم لجبازی هستم! این روزها که حوصله ی مردن را هم ندارم تصمیم گرفتم بیشتر لجبازی کنم و وبلاگم را با قدرت بیشتری به روز کنم . شاید هر روز یا هر هفته نتوانم به روز کنم اما همین دو – سه هفته یکبار را می خواهم علاوه بر شعر خودم تا جایی که می شود از مقاله های اساتید و دوستان ( البته با اجازه ای که گرفتم ) و شاید هم با شعرهای دیگران ( آنهایی که با سلیقه ی من جور در می آیند ) به روز شوم . امروز دعوتتان می کنم به خواندن مقاله ای از دکتر سید مهدی موسوی عزیز که لطف کردند و اجازه انتشار آن را در این وبلاگ به من دادند.

مقاله ای با ( عنوان جستار غزل امروز ) که دو بخش دارد.

شما را به خواندنش دعوت می کنم هر چند می دانم دوستان این مقاله را خوانده اند ولی بازخوانی اش قند مکرر است. ضمنا در پست بعدی هم مقاله ای از دوست قدیمی ام مهدی آخرتی در باره ی ارتباط طولی در شعر ( احتمالا در شعر سپید ) در خدمت خواهم بود.

جستاری در غزل امروز

پيش درآمد: ابتدا قرار بود در اين مقاله به بحث پيرامون غزل امروز بپردازيم اما هرگونه كنكاش بدون بررسی تبارشناسانه آن ناممكن به نظر مي رسيد. پس بدين خاطر مقاله به دو قسمت تقسيم شد: ابتدا بررسی مختصری پيرامون شكل گيری اين جريان در اواخر دهه 40 و  بررسي شعر چند تن از افرادی كه بطور مشخص تر در اين سالها جريان شعر نئوكلاسيك را هدايت كرده اند؛ سپس ادامه مقاله با تحليل جزءنگرانه غزل امروز در دوجبهه موازي! درضمن براي جلوگيری از هرگونه سوء تفاهم از به كار بردن اسامي در بحث پيرامون دو جريان فرضي حاضر در غزل امروز خودداري نمودم. باتوجه به نيّت من از نوشتن اين مقاله بخش ابتدايي آن داراي ضرباهنگ تندتری بوده و بيشتر به اسامي و اشخاص مي پردازد تا آنچه در متن اين حركات مي گذشته است و بعد با رسيدن به غزل امروز با انتخاب ريتم كندتر سعي در باز كردن قابليتها ، مشكلات و نقد سطحي آنها (البته با توجه به محدوديت اين مقاله) داشته ام وگرنه نقد اين جريان ها خود مجال مفصلی را طلب مي كند. ضمنا اين نكته را نيز بايد متذكر شد كه مطمئنا ريشه غزل نئوكلاسيك نه در آنچه ذكر خواهد شد بلكه در نيما ، ايرج ميرزا وحتي پيش از آن يافت مي شود و حتي در آنچه آمده است نيز جای نام بسياری از افرادي كه در شكل گيري وهدايت اين جريان نقش داشته اند خالي است.(1) كه مطمئنا علت گذشتن از آنها نه فراموشي ومسامحه بلكه پرداخت بيشتر به غزل امروز به جای بيان تاريخ ها واسامي است!

بخش نخست :

حسين منزوي در سال 1350 مجموعه «حنجره زخمي تغزل » را به چاپ رساند دراين مجموعه، غزلهايي نظير« دريای شور انگيز چشمانت… » هرچند بسيار كم تعداد ، خبر از تغييري عمده در غزل فارسي مي دادند تغييری كه شايد تجربه های «ايرج ميرزا» و «عشقي » براي تلفيق زبان و دغدغه هاي نو با حفظ قالب وصنايع ادبي بدون غلتيدن در ورطه ژورناليسم را مي توانست به كمال برساند. خود منزوي با اشاره به غزل « لبت صريح ترين آيه ی شكوفايی است…»(2) دراين باره مي گويدنخستين غزلی كه از من چاپ شد منظور غزل در حال وهوای تازه ای است كه راهی را درغزل امروز گشود اين غزل بود درمجله فردوسي سال 1347 (3) متأسفانه چاپ كتاب بعدي منزوي يعنی «از شوكران وشكر» سالها به تعويق افتاد و تنها در سال 1368 اين مجموعه به چاپ رسيد كه شامل پاره ای ازآثار نئوكلاسيك موفق او نظير« زني كه صاعقه سا آنك …»(1353) بود اما كتاب «عشق در حوالی فاجعه» كه به فاصله نزديكی از آن چاپ شد جدا از آنكه حاوی بخشي از بهترين آثار او بود به همراه مجموعه «ازكهربا وكافور» توانست چهره زني را در غزل نئوكلاسيك تبيين كند كه از معشوق درشعر گذشته ، فراتر رفته و دارای شخصيت پردازی وحركت در طول وعرض روايت بود. اين رويكرد بر يكي از جريانهاي مهم غزل امروز(جريان اول) تاثيرات فراواني را به صورت مستقيم يا غيرمستقيم گذاشت كه در همين  مقاله به بررسي آن خواهيم پرداخت. مجموعه های  بعدي منزوی تا زمان مرگش به هيچ عنوان قابل بحث و مقايسه با كارهای قبلی او نبود.

زبان منزوی هرچند امروزی ست اما صلابت خاصی دارد كه تركيب آن با محتوای عاشقانه غزلها پارادوكس دلچسبی را به دست مي دهد اما جدا از اين زبان امروزی ونگاه زمينی او به معشوق ، شعر منزوی همان دغدغه های انسان قرن هفتم را دارد! ابيات دارای استقلال معنی و در پی كشف وتكانه و از آن طرف استفاده بكر از قافيه و رديف هستند. منزوی بيش از آنكه محتواگرا باشد به ايجاد زيبايی درسطح غزل فكر مي كند البته قابل ذكر است كه مهارت او نيز در شعرهاي عاشقانه زمينی بسيار بيشتر است وهرجا به آن زن ملموس پرداخته قدرت بيشتری را ازخود نشان داده است. درهرصورت منزوی تا پايان عمر نيز همان مسير ابتدايی را ادامه داد وبه تجربه جديدی در زمينه غزل دست نزد.

دركنار او« سيمين بهبهانی» نيز چاپ مجموعه هاي خود را از سال 1330 آغاز كرده بود اما مجموعه های آغازين او نظير «جای پا» و« مرمر » تنها شامل چهارپاره ها و غزلهايی است كه به هيچ وجه نمي توان بعنوان غزل نئوكلاسيك از آنها صحبت به ميان آورد. اما در مجموعه « رستاخيز»(1353) كم كم آثاری ديده شد كه به نوعی بيانگر حركت او به سمت غزل نئوكلاسيك بودند آثاری با دغدغه هايی تازه تر و زبانی روانتر! هرچند فخامت بي دليل زبان بهبهاني درسالهای بعد نيز ادامه يافت و با آنكه به تركيب وسازگاری با زبان امروز دست زد اما هيچگاه فخامت كلاسيك زبانش و استفاده از واژه های مهجور از بين نرفت و باعث شد بسياری از تلاشهاي وی برای نزديكی به زبان امروزين شعر عقيم بماند! دو اثر بعدي بهبهانی « خطي زسرعت وآتش »(1360) و«دشت ارژن»(1362) جدا از غزلهای نئوكلاسيك، تجربه هاي جديد وزنی او را نيز نشان دادند.(4) خود بهبهانی دراين باره مي گويد:« دربسياری از موارد بوده وهست كه نخستين پاره از عاطفه وخيالي كه در قالب جمله يا الفاظ كوتاه به ذهنم متبادر شده خود دارای نوعی وزن است كه من حالا به خوبی وآسانی عادت كرده ام كه همان وزن را درحال وهوای برانگيختنش دنبال كنم ».(5) در كتاب بعدي بهبهانی « يك دريچه آزادی »(1347) يك نكته به چشم مي خورد وآن اين است كه تلميحات گسترده ی كتاب و بازی با آنها ونوعی كار تطبيقی به قوّت كار افزوده اما همان وزنهای دوری كوتاه كه به بهبهانی براي كندن از فضاي كلاسيك كمك كرده بود خود در بعضي شعرها مانعی براي دست يافتن به فضای جديد و ريتم زندگي انسان امروز شده است؛ اما مسأله ای كه در بررسی اين كتاب حائز اهميت است بخش « بال وخيال » آن می باشد. اشعاری كه شايد بعضی از آنها برای اولين بار فضاهای «سوررئال» را وارد غزل فارسی می كنند و بعدها همان گونه كه بدان خواهيم پرداخت پايه گذار يكی از جريانهای غالب غزل امروز می شوند. ما مخصوصا در آثار ابتدايی اين دفتر با نشانه ها و حركت درضمير ناخودآگاه به خوبی مواجه هستيم. سيمين بهبهانی نيز در سالهای اخير با چاپ كتاب  يكی مثلا اينكه …  نشان داد در همان مسير قبلي گام برمي دارد

شعرهای او آنجا كه از تصاوير ونشانه ها فاصله می گيرند به نوعی شعارزدگی دچار مي شوند كه شايد حضور او در فعاليتهای سياسی وفرهنگي در اين زمينه بی تأثير نبوده است اما نكته ای كه نمی توان از آن چشم پوشيد فضای روايی حاكم بر اكثر آثار او و ديالوگهای بجايی است كه توانسته شخصيت پردازی را در غزل به انجام برساند و صداهای گوناگون(هر چند تحت سلطه استبداد كلاسيك وروابط دودويی ارزش گذاری ها) در كنار هم بياورد خود او در اين باره مي گويد : غزل مرا می توان چند صدايی خواند از جهت اينكه كاراكتر وانديشه ها متعدد ، متنوع ومتشخص اند (6) اين فضای روايی در كنار شعرهای تصويری او بعدها بر روی شاعران جوان تأثير بسزايی داشت.

به موازات اين دو نفر« محمد علي بهمنی » نيز در سال 1350مجموعه « باغ لال » را به چاپ رساند كه هرچند بطور جدی به غزل نپرداخته بود اما آثاری نظير « زندگي » ، «خسته » و حتي « كدام معجزه »(هرچند به علت محتوای شعر دارای زبان فخيم تری مي باشد) نشان دهنده حضور يكی از پيشگامان غزل نئوكلاسيك بودند اما اين فضاهای تازه برای سالها جای خود را به شعر نيمايي مي دهد تا نوبت به چاپ مجموعه « فصلی ديگر » درسال 1357 مي رسد كه حاوی غزلهايی به زبان بسيار امروزی تر ، صميمي تر وفضاهايی قابل دسترس تر است . اين حركت بعدها به « گاهی دلم برای خودم تنگ مي شود» می رسد كه بايد آن را كامل ترين مجموعه بهمنی ناميد . غزل بهمنی زبان بسيار ملايم اما امروزی دارد(در زمان خودش) كه شايد مهمترين علت استقبال از آن باشد. كارها بسيار حسّی است وحتی وقتی به موضوعاتی نظير«جنگ » و«امام » نيز می پردازد به جنبه های درونی وحسی تر موضوعات اشاره مي شود وخود را از هرگونه بحث و حرف دور مي كند. شايد مهم ترين نقطه ضعف بهمنی نپرداختن جدی در طول ساليان قبل به مقوله ی غزل باشد سالهايي كه - به صورت جدی - غزل را كنار گذاشته بود وبه قالبهای نو وحتی ترانه سرايی می پرداخت. خود او دراين باره  مي گويد: با اين باور كه غزل در روزگار ما ، آن هم پس از نيما به لجبازي مي ماند دل به چاپ نمي دادم …(7)

شعر بهمنی نيز شعری ساختارشكن وعصيانگر نيست غزل او باهمان زبان صميمي اش -هرچند با دايره واژگانی محدود- سعی در  تكامل داشته است وبعد از حركتی كه در ابتدای راه كرد به نوآوری وجسارت ديگری دست نزده است بعدها شاعرانی ازجمله حسن ثابت محمودی (سهيل محمودی ) سعی در تقليد زبان صميمی اما كم فراز ونشيب او كردند اما هيچ كدام نتوانستند به موفقيت او دست پيدا كنند زيرا شايد زمان وجريانهای اجتماعی ، فلسفی وسياسی ، ديگر اجازه اوج گرفتن شعری از اين نوع را نمی داد.

نسل بعدی شاعران را بايد « نسل شاعران متعهد» ناميد. شعرهاي محتواگرا عرصه را بر فضاهای فانتزی وحسی تنگ كردند كه اين با توجه به وضعيت جامعه و پيرامون هنرمندان چندان هم دور از انتظار نبود اما دستاورد اين دوره تازه تر شدن ضمنی زبان و وارد شدن پاره ای از مسائل اجتماعي روز به شعر بود كه توانست غزل نئوكلاسيك را به اوج خويش برساند. هرچند عده اي از منتقدان  نيز با بيان شباهتهای شعر اين دوره با شعر دوره مشروطه آن را حركتی مقطعی و ژورناليستی می دانستند مثلا با بيان اين نكته كه شعر مشروطه نيز به نوآوری در زبان و وارد كردن كلمات غير شعری و رويكرد به مسائل اجتماعی و سياسی سطح جامعه اهتمام داشته است اين تلفيق را نوعی بازگشت ادبی مي شمردند اما «غزل دوره انقلاب اسلامي با غزل مشروطه تفاوتهايی اساسی داشت. غزل مشروطه فاقد تخيل و تصوير سازی بديع بود وداراي رفتارهاي زباني وتصويري به ندرت هنرمندانه وزيبا بود »8

دراين نسل بسياری از شاعران كلاسيك ، طبع آزمايی كردند اما كسي كه غزل نئوكلاسيك را با شعر متعهد آشتی داد به طور يقين « قيصر امين پور» بود. او با چاپ مجموعه « تنفس صبح » در سال 1364 نشان داد كه به زبان وتكنيكهای مدرن (هرچند در قالب غزل نئوكلاسيك ) دست يافته است. شايد استفاده از كلمات غيرشعری و روزمره بدون فارغ شدن از كشف واتفاق در ابيات (كه انتظار مخاطب آن زمان از غزل بود) كليد موفقيت امين پور و مورد تقليد قرار گرفتن او با وجود شاعرانی نظير« ساعد باقری » ،«سهيل محمودی » ،« فاطمه راكعی » و ديگر جوانانی بود كه در آن سالها غزل می گفتند. چاپ مجموعه بعدي او درسال 1373 مخصوصا در بخشی كه سروده هاي سالهای 71-67 را شامل می شد نشاندهنده كمال پختگی او در سبك خويش بود ايرادهای قافيه اي درخدمت محتوا! وغزلهايی با ارتباط عمودی ابيات (البته نه به شكل روايت ) شايد آخرين گامهای غزل نئوكلاسيك برای بقاء ( وازسويی ديگر براي كشف فضاهايی جديد) بود. هرچند اين حركت روبه رشد همان گونه كه انتظار می رفت در مجموعه بعدي امين پور ادامه  نيافت و نوعی ركود و تكرار شعر او را پر كرد. البته تغيير درك زيبايی شناسی مخاطب درطول اين سالها را نيز در عدم موفقيت كارهای سالهای بعد او نبايد نديده گرفت. يكي ديگر از ايرادهای امين پور از اين شاخه به آن شاخه پريدن بود او درطي اين سالها شعر نيمايی را نيز رها نكرد(او  ابتدا خود را با شعرهای نيمايی اش مطرح كرده بود) و به چاپ آثاری براي نوجوانان وحتی مجموعه رباعيات دست زد. مطمئنا در صورت حركت متمركز او پيرامون غزل آثار حتی موفقتری را نيز می شد از او شاهد بود.

درسال 1369 كتابهای متعددی به چاپ رسید غیر از مجموعه « سهیل محمودی » كه حرف چندان  تازه ای در غزل نئوكلاسیك نداشت «علیرضا قزوه» با مجموعه «از نخلستان تا خیابان » و «عبدالجبار كاكایی » با مجموعه «آوازهای واپسین » به نوعی آخرین نسل موفق غزل نئوكلاسیك را رقم زدند. در شعر این دو قابلیت های محتوایی بسیار پررنگ تر از تكنیكها بود و باتوجه به تعلق داشتن سالهای سرایش غزلها به نیمه دوم سالهای جنگ این نكته عجیب نبود. هرچند شعر « كاكایی » حسّی تر وشعر« قزوه » اعتراضی تر وعصیانگرتر بود اما هر دو كارهای موفقی را ارائه داده اند كه شاید آخرین نمونه های خوب غزل از نسلی ست كه با تغییر  فضای اجتماعی ، سیاسی و … خود وشعرشان نیز باید دچار تغییرات عمده ای می شدند. این دو با استفاده از وزنهای دوری بلند وكم كاربرد (در ادبیات گذشته ) به نوعی مسیر حركت بهبهانی را دنبال كردند واتفاقا كارهای موفقی كه در این زمینه ارائه شد باعث شد كه نسل بعدی در هر دوجریان موازی (كه به آن اشاره خواهد شد ) از این اوزان به كثرت بهره بگیرند (9)

 بسیاری از غزلسرایان این دوره پس از آنكه غزل را اشباع شده دیدند به جای نوآوری در آن به سراغ قالبهای دیگر رفتند . خود قزوه نیز كه در«از نخلستان تا خیابان » زبان اعتراضی وطنز آلود خاص خود را در شعر سپید نشان داده بود بیشتر به سراغ شعر سپید و قالب اولیه كارهای خویش یعنی رباعی و دوبیتی رفت واز آن به بعد كارهای جدید وبدیع كمتری در زمینه غزل از او وهم نسلانش شاهد بودیم.(10)

 با پایان جنگ وحال وهوای آن پس از یك دوره كوتاه ، هجوم غزلهای نوستالوژیك كه گاهی نیز به اعتراض به وضعیت حاضر بدل می شدند شعر نئوكلاسیك را دچار ركود كردند .

 جامعه یك سویه ای كه غزل آن روز را دربرگرفته بود ناگهان به صورت پاره های نامرتبطی در آمد كه هر جزء به ساختن كل حاكم بر خویش می پرداخت بالعكس گذشته كه فراروایت حاكم بر جامعه نوعی كلیت را برغزل آن روز حكمفرما كرده بود. ازطرف دیگر توجه جوانان غزلسرا به زبانشناسی ، فلسفه و … در راستای ترجمه نظریات و آثار اندیشمندان ساختار گرا وپسا ساختارگرا وهمزمانی این مسأله با نزدیك شدن شاعران غزلسرا و سپید سرا به یكدیگر و در عین حال حضور انبوه غزل های متوسطی كه روانه بازار می شد باعث شد كه نیاز به تغییراتی بنیادین در غزل احساس شود.

بخش دوم :

در این هنگام  درپاسخ به نیاز ایجاد شده حركتهایی در غزل ایجاد شد كه می توان آنها را به دو دسته تقسیم نمود گروه اول كه به گونه ای می توان آنها را ادامه فرایند طبیعی شعر نئوكلاسیك دانست ( كه امروزه به نامهای « غزل فرم » و « غزل روایی » از آنها یاد می شود) وگروه دوم كه تحولات بنیادینی را در قالب غزل خواستار بودند وبه نوعی به شعر سپیدی می اندیشیدند كه در قالب وزن و قافیه قرار گرفته باشد( كه بیشتر با اسامی غزل پست مدرن  و  غزل متفاوط! شناخته شده اند) ما در اینجا به بررسی جزء گرا و نقد عملكرد این دوجبهه به صورت جداگانه می پردازیم :

جریان اول : زبان در شعر گروه اول در تعامل مستقیم با ویژگی های مشخص وچارت بندی شده آن است این شعرها همانگونه كه پیشتر ازآن صحبت به میان رفت تحت تاثیر كلی دومسأله بودند یكی فضای سوررئال بهبهانی و دیگری تصویر گرایی تعدادی از شعرهای منزوی كه باید به این تركیب ، روایت را نیز اضافه كنید ) درواقع بیان یك داستان یا شبه داستان كه در گذشته نیز در بعضی شعرهای بهبهانی به چشم می خورد) این روایت وحفظ آن منجر به موقوف المعانی شدن ابیات و عدم اتكای ابیات برروی قافیه و كمرنگ شدن آن و درنهایت حذف ردیفها شد. به كاربردن قوافی «الف » ، «ان » ،«ار» و قوافی ساده مشابه دیگر و حذف ردیف در واقع هم به حفظ بافت روایی اثر كمك می كرد هم توجه شاعر را از لفظ به معنا نزدیك تر می كرد.

با توجه به این ویژگی ها زبان حاكم بر این نوع غزلها توانست خود را به جامعه مدرن نزدیكتر كند و روایت حاكم بر آن به جزءگرا شدن غزل انجامید. به جای صحبتهای كلی و پراكنده كه قابل تعمیم به ریزترین مسائل زندگی بود حال ، جریان شعر از كوچكترین اجزاء به سمت مباحثی كلی پیش می رفت هرچند دیگر بستر اتفاق ، بیت نبود بلكه كلیت غزل محملی برای اتفاق موجود بود فضای سوررئال اثر وتكیه آن به ضمیر ناخودآگاه باعث شده بود كه حسی نوستالوژیك بر غالب این آثار حكمفرما باشد واینكه اكثریت افعال بكار رفته در این آثار « ماضی » می باشند به این مسأله برمی گردد. حس تأسف بركودكی از دست رفته یا خاطرات كه  رد (Trace) خود را در ضمیر ناخودآگاه به جای گذاشته اند با تصاویری از «سارا» (شخصیت كتاب اول دبستان ) ،« قطار» ی كه رفته( نماد خاطراتی كه درمسیر یك طرفه تنها دور می شوند ) و… در این آثار خود رانشان می داد. شاید تنها نكته ی بحث برانگیز پیرامون آثار سوررئال این دسته آن بود كه خود تصمیم برای نوشتن شعر و برداشتن قلم فرایندی خودآگاه است پس ایجاد اثری سوررئال كه نتیجه حركت از ضمیر ناخودآگاه بدون گذر از خودآگاه است به طور مطلق ممكن نیست  درضمن دغدغه رعایت وزن وقافیه نیز وجود دارد!هرچند در دفاع از این گونه اشعار به نظریه « دریدا» ارجاع داده می شود كه خودآگاه را توهم اختراعی انسان نامیده و اعتقاد دارد كه« حتی تجربه ای كه ظاهرا كاملا بلافصل وبی درنگ می رسد بازتاب مستقیم جهانی بیرون نیست. دریافت وادراك برای همیشه از حضور « خود چیزها» جداشده است»(11) اما مطمئنا باتمام این حرفها نمی توان از درجه نمادینه شدن جهان بیرونی درذهن چشم پوشیده ونشانه ها را در یك سطح دانست12

در همین حین موقوف المعانی كردن ابیات كه در ابتدای راه ضرورتی به وجود آمده بر اثر ساخت روایی متن بود كم كم به تكنیكی تبدیل شد كه بدون دلیل و به صورت افسارگسیخته ای انجام می شد. شاید عدم تشریح مواضع و شناسه های موجود در این نوع ازغزل بود كه باعث شد نسل جوان كه بعد از افول غزل نئوكلاسیك به دنبال جایگزینی برای آن بودند بدون تعمق وپیمودن مسیر، تنها به جایگزینی مو به موی كلمات بپردازند  و این غزلها را از مسیر صحیح خویش دور كنند. در واقع در نسل دوم ، موقوف المعانی شدن به خاطر كوتاه و بلند شدن جملات و بازماندن دست شاعر نبود بلكه گاهی می دیدیم كه جمله ای از میانه یك بیت شروع و درمیانه بیت بعدی پایان می پذیرد( در واقع دقیقا به اندازه یك بیت ) پس عدم توانایی شاعر وهمچنین عدم شناخت مسیرهای این حركت را می توان دراین موضوع دخیل دانست. حركتهای زبانی موجود در این آثار نیز بیشتر در بازی با فعلهای متعدی ولازم خلاصه می شد یعنی آوردن مفعول برای فعلهای لازم! كه در ابتدا كشفی زیبا درغزل به نظر می رسید اما تكرارهای غیرضروری و گرته برداری های كوركورانه از این تكنیك ، نوعی جنبه طنز به آن داد و از ارزش این تكنیك شدیدا كاست. تا آنجا كه تنها گزینه های پوچی تشكیل شد كه مخاطب را جذب تفاوت خویش می كرد و این حركت های زبانی به جای آنكه با زیر پا گذاشتن زبان معیار به ساخت دست بزنند خود مولد فضاهای خالی بیشتر شدند. درواقع « اگر واژگانی بعنوان یك فعل متعدی توصیف شد باید در هر سطحی از نمایش ، مفعولی داشته باشد كه بعنوان متمم آن در یك گروه فعلی به لحاظ نحوی تظاهر یابد یعنی در سطح زیرساخت ، ساخت ظاهری و صورت منطقی … اما ، البته نه ضرورتا دررو ساخت!»(13) اما « مفعولهای نهفته در زیر ساخت » كارهای اولیه این دسته آثار فراموش شدند تا بازی زبانی سطحی به عنوان الگویی برای ساختن اینگونه آثار قرار بگیرد.

معجون واژگان غیرشعری! اما پركاربرد در جامعه مدرن زده(نمی گویم مدرن!) در ابتدای راه ، خود باعث پرداختن به ایده هایی بكر شد. ایده هایی كه این تصاویر جدید به مخاطب خود منتقل می كرد اما همین واژگان پس از به كارگیری چندباره و گرفتن مجوز شعری وعادت ذهن مخاطب به آن ، خود دچار تكرارهای خنده داری شد كه به محدودیت دوباره دایره واژگانی غزل انجامید به طور مثال همه ی اشخاص داخل غزل( ومثل همیشه  « زن» و « مرد» كه به شخصیت های ثابت این نوع غزل تبدیل شده بودند) « قهوه » می خوردند(اما كسی فالوده وبستنی وشیر موز نمی خورد!!) وهمین اشخاص یا سوار« قطار» می شدند یا درصورت نوآوری شاعر سوار«اتوبوس» می شدند( وهیچكس توی هیچ شعری سوار مرسدس بنز، ژیان یا وانت نمی شد!) و هزاران مثال دیگر

از دیگر مشكلات این شعرها فضای نهیلیستی حاكم برآثار بود كه این فضای سیاه غالبا به گونه ای بسیار تصنعی خود را با مرگ یا خودكشی شخصیت داستان پایان می داد(ساده ترین روش برای بیان اندیشه های نهیلیستی ) البته همین اتفاق در ابتدای این جریان شعری ، كشفی بدیع به نظر می آمد اما با تكرار هزاران باره ی آن با توجه به تكیه این غزلها بر روایت و از دست رفتن تعلیق موجود درمتن و لو رفتن پایان بندی ،ارزش خود را ازدست داد وحتی به ضد ارزش تبدیل شد. به طوركلی  نهیلیسم جریانی است كه انكار كننده ی هرگونه خیر وشر می باشد ودرمعنای دیگر ، با ور وجود و ذات را در حدّ پنداری می داند كه در خیال وغیرواقعی است و فراگذشتن از آن را ازطریق تجربه عدم جستجو می كند (14) اما شخصیت پردازی ها و كنش آنها در طول و عرض متن به هیچ وجه مؤید چنین تعریفی نبود و اگر نهیلیسم را به سه شاخه 1- بعد از رفاه  2- عدم هرگونه رفاه  3- اجتماعی مكتبی  تقسیم كنیم(15) محتوای موجود در غزلهای نسل دوم این جریان را باید در دسته چهارمی قرار دهیم وآن را  نهیلیسم اكتسابی بخوانیم! هرچند پاره ای از دفاع ها نیز این نكته را مطرح می كنند كه فضای سیاه غالب براین آثار بیشتر براثر جنبه روانی قضیه می باشد تا یك نگاه فلسفی! یعنی انسان خسته شده از دنیای مدرن صرفا به خاطر سرخوردگی های خویش برعلیه زندگی حركت می كند. این برداشت هرچند به نوبه خود قابل دفاع وحتی می تواند بازكننده مسیر جدیدی در غزل باشد(غزل روانشناختی ) اما شخصیت پردازی های ضعیف این آثار راه را برهرگونه تأویل روان شناختی متن می بندد.

شخصیت پردازی برمبنای كاراكتر « زن » و« مرد » در ابتدای این راه ، نوید حركتی جدید را درغزل می داد اما توصیف های تكراری و فضاهای منفعل عاشقانه كم كم مخاطب را دلسرد كرد به گونه ای كه زن به همان معشوق ازلی شعر كلاسیك تبدیل شد ومرد نیز در قالب راوی فرو رفت تا این حركت فقط درحد ذكر جنسیت- كه كم سابقه هم نیست!- باقی بماند و ازشخصیت پردازی داستانی كه هدف این نوع از غزل بود دور شود. نام بردن از اسامی خاص كه درنسل دوم این جریان به چشم می خورد می توانست شعرها را از تقابل تكراری زن و مرد نجات داده و كاراكترهایی قابل لمس تر و متفاوت تر ایجاد كند اما همین جرقه نیز با فرورفتن این اسامی خاص در قالب پیش ساخته زن ومرد همیشگی اثر خود را ازدست داد وحتی گاهی اشعار را دچار ابتذال كرد بدان گونه كه پاره ای از آثار بیشتر به نامه ای خصوصی می مانست تا یك اثر هنری!

شاید حذف نكته ای كه خلاقیت این جریان مدیون آن بود یعنی فضای سوررئال وانتزاعی  آثار، آخرین تیشه ها را بر ریشه این نوع غزل فرود آورد و باعث شد به ورطه نثر منظوم بغلتد به گونه ای كه در نسل دوم این جریان ما شاهد انبوهی از شعرهایی بودیم كه  داستانهایی منظوم  با فضاهای شدیدا نزدیك به هم و دایره ی واژگانی بسیار محدود بودند. ردیفهای همراستا مانند« سه سال قبل» ،« دوهفته بعد» ،« و» ،«كه» ،« یا» ، « با» و… كه زمانی سكوی پرتاب این نوع غزلها بودند بستری شدند برای شرح ماجراهای شخصی دوشنبه ها وچهارشنبه ها!! ومنظومه هایی تكراری ، اشاره سطحی به روابط زن ومرد بدون شرح علل « عقده اودیپ» یا بررسی لاكانی ضمیر ناخودآگاه و از یاد رفتن علل شروع این جریان به تكرار غزل نئوكلاسیكی انجامید كه حتی آن محتوای عمیق، اتفاق وكشف شاعرانه وصنایع ادبی نیز از آن حذف شده بود.

البته لازم به ذكر است كه این غزلهای روایی بیشتر به قصیده ی نو تمایل داشتند فضای  توصیفی وپیچیده ی آثار ابتدایی یادآور قصاید « منوچهری » بود واستفاده از اختیارات وزنی وطولانی شدن غزل (حتی گاهی بیش از 20بیت) این نظر را تقویت می كرد. نكته دیگر، ارتباط عمودی ابیات بود كه آن نیز در قصاید بی سابقه نبود زبان ناملایم و غیرمغازله ای این نوع اشعار واستفاده گسترده از اختیارات شاعری نیز در همین راستا قرار می گیرد.

هرچند با گذشت سالیانی از شروع این جریان ، آثار دوباره به سمت غزل شدن گام برداشت واز ماهیت ابتدایی خویش فاصله گرفت.

همانگونه كه اشاره كردیم یكی از مهم ترین علت های افت ناگهانی این نوع شعر آن بود كه در ابتدای پیدایش این جریان ، پاره ای نیازها در غزل نئوكلاسیك وجود داشت واین غزلها در واقع ایده هایی برای ترمیم این خانه قدیمی بودند اما متأسفانه در نسل دوم به كلی نیاز های اولیه فراموش شدند وهمان نوآوری های مختصر هم بصورت ابتر مورد استفاده قرار گرفتند وتكرار شدند. غزل به نوعی به نظم كشیدن روابط خانم وآقا تبدیل شد و رمانتیسیسم منفعل حاكم آن را از اهداف اصلی خویش دور كرد. شاید هم جریان ایجاد شده در واقع حركتی بیش از این را در غزل صحیح نمی دانست و البته غزل با محتوا و كاركرد قرن هفتمی خویش توانایی روسازی بیش از این را نداشت یعنی تبدیل جزء به جزء فضای میخانه به كافه، راوی به مرد و ساقی به خانم مشكل را حل نمی كرد بلكه تنها می توانست مرهمی موقتی بر زخمهایی باشد كه حركت صاعقه وار فراروایت های «عقل» و«علم » در جامعه ای ایجاد كرده بود كه سالها غرق در متافیزیك بود

جریان دوم :

به موازات این حركت شعری ، اتفاقاتی رخ داد كه منجر به جریانی موازی شد جریانی كه بیش از آنكه زاییده غزل نئوكلاسیك باشد فرزند ناخلف شعر سپید بود. فضای تلفیقی، التقاطی جامعه كه سنت ، مدرنیته و پسامدرنیته را یكجا وحتی گاهی به گونه ای تفكیك ناپذیر دربرمی گرفت این فكر را به ذهن غزلسرایان متبادر كرد كه دغدغه های پسامدرن انسان امروز را می شود در قالب منظم غزل ریخت تا به نوعی بازنمود وضعیت حاكم بر جامعه باشد وقتی « دربرابر دیدگان انسان پست مدرن دیگر نشانی از افق تصمیم بخشی ، كلیت بخشی ، جهانی شدن و رهایی عمومی به چشم نمی خورد»(16) پس نگاه كل گرای غزل  كلاسیك نمی تواند دغدغه های او را به ما نشان بدهد(یادمان باشد كه غزلهای موازی این جریان(جبهه اول) نیز از سویی دیگر و با استدلالی متفاوت به همین موضوع رسیده بودند) اما مسأله موجود این بود كه این اتفاق فلسفی در درون انسانی افتاده بود كه محصور در پیرامونی مدرن زده شده بود حصاری كه قالب غزل به عنوان یك شبكه منظم ودرهم تنیده ، نماد آن بود البته كاركردها و انرژی بالقوه این قالب را نیز در این انتخاب نمی شد ندیده گرفت.

یكی از مسائلی كه در این جریان مورد توجه قرار گرفت « زمان» بود. نگاه غیرخطی به زمان هرچند درعرفان ما بی سابقه نبود اما وقتی این نگاه بر متنها غالب شد خود همه چیز را دگرگون كرد مثلا دیگر روایت ها و فرمهای خطی جواب نمی دادند و هرگونه محتوا  و اصلا اعتقاد به چیزی به نام محتوا دچار تزلزل شد. این نگاه اثر خود را بر روی « زبان » نیز گذاشت و جمله های نیمه تمام و سه نقطه ها جایگاهی برای برشها و شكستهای روایت شدند و از آنسو استفاده های دوگانه از كلمه به تلفیق جملات پرداخت! نگاه غیرخطی به زمان شاید در ابتدا در حدّ چند سؤال و بازی بود« مثلا اینكه انسان با نگاه كردن به آسمان دارد گذشته ستارگان را می بیند یا اینكه تولد همزمان دو كودك در ایران و آمریكا در دو تاریخ مختلف ثبت می شود یا…»17

اما با پیشرفت مطالعات علمی شاعران جوان (با سابقه عرفانی قضیه در ضمیر ناخودآگاه آنها) جریان نسبی بودن زمان و نگاه از بالا و نه نگاه خطی! توانست درذهن آنها نهادینه شود واثرات گسترده ای را بر روی شعر ایجاد كند. فرمهای پیچیده ی این آثار كه گاهی به لابیرنتی گریز ناپذیر می ماند حجم وسیعی از شعرها را فراگرفت. « ارجاعات درون متنی » برای پیوند غیر خطی ابیات به هم بسیار پركاربرد شد و « میان متن ها » به تلفیق آگاهانه آثار وایجاد كلاژی از زندگی و ادبیات دست زدند اما این نگاه نیز به مرور زمان دچار مشكل شد و در پاره ای از آثار به جای آنكه ما شاهد نگاهی دیگرگونه به زمان در اثر باشیم شاهد تكه پاره كردن های تعمدی اثر برای گیچ كردن مخاطب بودیم و ارجاعات درون متنی نیز جای خود را به تداعی های معنایی دادند كه اثر را بیشتر شبیه یك متن « جریان سیال ذهن می كردند» تا

از مهم ترین اتفاقاتی كه درپشت این جریان روی داده بود حركت متن از سمت استبداد مؤلف به شراكت مخاطب در خلق اثر بود به گونه ای كه ابهام به گستره ای به نام « تأویل  پذیری مكرّر» و آنگاه بی معنایی (عدم داشتن معنایی ثابت وغالب ) رسید. بحث های « بارت» پیرامون « مرگ مؤلف » و پرداختن به مسأله« هرمنوتیك » غزلها را دارای زبانی گنگ و پیچیده كرد كه به هیچ وجه برای مخاطب ساده پسند غزل فارسی دلچسب نبود . تغییر راوی از اوّل شخص همیشگی به راوی های دیگر و حتی درصورت به كار بردن راوی اول شخص ، فاصله گرفتن مؤلف از راوی با عث شد فضای حسی و« درددل مانند» از غزل رخت ببندد اما این شمشیر دولب از جانبی دیگر رشته

ارتباط مخاطب عام و حتی خاص را از این شعر برید و پاره ای غزلها به بازی هایی ریاضی تبدیل شد كه گویا تنها برای امتحان هوش مخاطب آفریده شده بود!

پرداختن به مسأله زبان باعث تغییر نگرش مؤلف به متن نیز شد زیرا مشخص شد كه زبان از ارتباطی كه مؤلف به آن می اندیشد طفره می رود یعنی درحالی كه « استفاده كنندگان ]از زبان[ می كوشند تا دیگران را درك كنند همچنین تلاش می كنند تا معنای مورد نظر خود را نیز به كلمات و واژه های مورد استفاده منتقل كنند»(18) درواقع ما با كلمات روبرو نیستیم بلكه با انعكاسی از آنها درضمیر ناخودآگاه خود مواجهیم. « دكارت» این قضیه را با مثالی جالب توضیح می دهد او می گوید كه  كودك وقتی در دوره طفولیت شكل مثلثی را می بیند درك درستی از آن ندارد بلكه در سنین بالاتر تصور او راجع به مثلث واقعی از تصویر ذهنی او منشأ می  گیرد و درواقع او آن تصویر ذهنی را كه بسیار ساده تر است می بیند. با تثبیت این نوع نگاه به زبان ، به نوعی محتوا نیز دچار تغییر شد یعنی وقتی كلمات فاقد معنای حقیقی شدند شعر به صورت مجموعه ای از دال ها درآمد و به جای پرداختن به كلیات به نشانه ها پرداخت. شاید فرق این حركت با جریان موازی اش در جزء نگری در همین نكته نهفته باشد یعنی در جریان اول ، دال ها به مدلول ها اشاره می كنند اما در جریان دوم دال ها خود جایگزین دال های دیگری شده اند.

چیزی كه در زبان این دسته آثار بیشتر مشهود بود اتفاقها وبازی های زبانی پیچیده بود یعنی پیاده كردن محتوای اثر بر روی زبان و« بیان این نكته كه جداشدن بُعد شعری- بیانی متن(سطح دال ) از محتوا ، پیام یا معنا(سطح مدلول) یكسره ناممكن است»(19) واژه سازی هایی كه در ادبیات ماهم بی سابقه نبودند( نظیر ساختن مصدرهای جعلی از اسامی توسط « طرزی ») رونق گرفت. درهم آمیختگی جملات به نوعی كه بی هیچ ترتیبی همدیگر را قطع می كردند و افعالی كه در مكانهای نابه جا قرار می گرفتند به یك مسأله معمولی تبدیل شدند بازی با حرف های اضافه واستفاده بردن از حسّ پنهان موجود در آنها درجای جای این نوع شعرها به چشم می خورد. حتی گاهی به ساخت تازه ای كه تنها در جریان متن معنا می یافت دست می زدند دلیلی كه برای این كار ذكر میشد ضعف زبان فارسی بود كه آن را در5 مورد خلاصه می كردند:

1. فقط فعلهای ساده زایایی دارند 2. دیگر فعل ساده ساخته نمی شود 3. شمار فعلهای ساده ای كه زایایی دارند( مثل نمودن : نمودار ، نمایش ، نماد و…) و از گذشته به ما رسیده اند كم اند 4. از این شمار اندك نیز بسیاری در حال نابودی وجایگزینی با فعل مركبند(فعل مركب عقیم بوده قابل مشتق سازی نیست)5. از مصدر جعلی فارسی مشتق بدست نمی آید (20) اما ترفندهای زبانی در غزل نیز مانند شعر سپید دچار افراط وتفریط هایی شد كه آن را از هدف اصلی خویش دور می كرد تغییر در نحو صحیح جمله وشكل نرمال واژه بدون آنكه نیازی احساس شود چنان شدت گرفت كه گاهی غزل به نوعی عرض اندام فیلسوفانه تبدیل می شد كه در پشت آن هیچ چیزی وجود نداشت! نكته ی دیگری كه دراین حركت دیده می شد و قبلا هم به آن اشاره  كردیم تغییر روش ارتباطی آن بود؛ شاعران این جریان بعد از آنكه كلمات را دارای اصالت ندانستند یا به نشانه ها پناه بردند یا به ایجاد یك حس یا زدن یك حرف ، درپشت یك كلیت غیر قابل تفكیك به  نام غزل دست زدند و یا به تلفیق هردوی آنها می پرداختند یعنی مثلا غزلی با تكرار كلمه یا مصرعی به تشریح جهان كپی شده مدرن می پرداخت د بدون آنكه اشاره ای صریحی به آن بكند آنهم فقط با نشانه هایی قراردادی! این نگاه به غزل قبلا در هنرهای دیگر پسامدرن نیز تجربه شده بود آهنگ ساز بزرگی نظیر جان كیج  چندین دقیقه پشت پیانومی نشیند و مكث می كند گویا نوعی ضربه، ایست یا اعتصاب برای آهنگ آغازین یك كنسرت است و خود آهنگ نیز شامل سروصدای حضّار وتماشاچیانی است كه در انتظار شروع كنسرت هستند. این تغییرات درسطح زبان و كاركردهای آن با یورش واژگانی كه تا آن روز« غیر شعری » تلقی می شدند همراه شد كلمات بدون هیچ قیدی وارد شعر می شدند وقافیه هایی تجربه می شد كه تا آن روز در ادبیات سابقه نداشت مثلا دركتب معتبر فرهنگ قافیه برای قافیه ی « وس » كلمات نظیر« بطلمیوس »،« سبوس » و« فلوس!! »( درختی وحشی در آفریقا وجنوب ایران!) آمده بود اما ازآوردن قافیه هایی نظیر« اتوبوس »،« لوس» و «ملوس» كه درگفتار امروز بسیار پركاربردند خودداری شده بود.(21) این جریان با باز كردن دست شاعر توانست مرز بین كلمه شعری وغیر شعری را از بین ببرد،استفاده از كلمات غیر فارسی وجملاتی با زبانهای بیگانه یا… در ابتدا دستاوردهایی در خدمت توصیف فضا ، شخصیت و دوگانگی یا از خودبیگانگی كاراكترها بود اما متأسفانه در ادامه این راه این مسأله نیز به تكنیكی بدل شد تا در غزلها بجا و نابجا شاهد آوردن هرگونه كلمه و جمله انگلیسی یا متعلق به دیگر زبانهای بیگانه بدون هیچ كاركرد باشیم! استفاده از قوافی جدید یا نامتعارف نیز به جای آنكه فضایی جدید به شعر ببخشد به نوعی طبع آزمایی و اقتراح ادبی تبدیل شد!

رشد نشانه ها در این نوع از غزل  از ویژگی های دیگر آن بود اگر به تقسیم بندی « پیرس» پیرامون  نشانه ها توجه شود او سه تعریف را ارائه می كند: 1- شمایل: نشانه ای كه به یك شیء خارجی اشاره می كند صرفا با اتكا به خصوصیات خودش 2- نمایه: نشانه ای كه به یك شی ء خارجی اشاره می كند به موجب تأثیر پذیرفتن واقعی از آن

شیء خارجی 3- نماد: نشانه ای كه صرفا یا عمدتا به موجب این واقعیت كه به صورت یك نشانه بكار رفته یا فهمیده می شود نشانه را بوجود می آورد. بیشتر شناسه های موجود درغزل امروز از دسته ی « نمادها » هستند یعنی تنها با حضور در جهان متن است كه به چیزی دلالت می كنند برای مثال « وقتی زنبوری گیاهی شیرین بیابد می رقصد اینجا رقص نماد است دیگر زنبورها تأویل كنندگان و موقعیت آنها زمینه است»22

حالا اگر این زمینه خارجی از بین برود نشانه ها نیز از بین می روند پس اینجا نقش مؤلف به عنوان زمینه ساز حركت این نشانه ها مشخص می شود. یكی دیگر از علل به وجود آمدن نشانه ها در شعر آن است كه اكثر جمله هایی كه درزبان طبیعی به كار می روند بافت مقید دارند و درك آنها وابسته به محیطی است كه جمله در Contextdependent آن تولید می شود مثلا « هوا سرد شد» اما درمنطق محول ها چنین قیدی نسبت به بافت موقعیتی متصور نیست ومعنای اصلی منتقل نمی شود(یعنی زمینه حاكم بر جمله) نمادها با نوعی بازی با كلیدها و نشانه های موجود در ضمیر ناخودآگاه مخاطب به بازسازی این حس دست می زنند اما متاسفانه غزلسرایانی كه از نئوكلاسیسم به این جریان پیوسته بودند بدون فضا سازی های لازم و دادن كلیدها تنها با تكیه به نظام نشانه شناسی موجود در ذهن خود(كه برای مخاطب كاملا ناآشنا بود) به نمادسازی دست می زنند كه نتیجه آن حتی دورشدن از مخاطبان خاص و پیچیده شدن بی دلیل غزلهاست.

حضور دیالوگها و صداهای خارجی دیگر به همراه شخصیت پردازی ها و محوریت عملكرد كاراكترها به جای پرداختن به جنسیت آنها وآشنایی زدایی در تیپ سازی ها می توانست نقطه قوتی برای این حركت باشد . شاید دیالوگها توانسته اند موفق ترین حركت این جریان باشند كه به تشریح آن می پردازیم:

« دیالوگ » از لغت یونانی « دیالوگوس» گرفته شده است « لوگوس» ، « كلمه» است كه طبیعتا چیزی است كه بار معنایی خاص دارند لفظ « دیا» نیز به معنای میان و درون می باشد، پس دیالوگ می تواند در میان شماری از آدمها و حتی درون یك شخص واحد اتفاق بیفتد»(23) با این تعریف مونولوگهای موجود در این غزلها نیز زیرمجموعه دیالوگ قرار می گیرند. این صداهای از درون و بیرون غزل ازطرفی توانست به شخصیت پردازی زیر پوستی كاراكترها بیانجامد زیرا بدون آنكه توضیحی پیرامون آنها ارائه كند به شخصیت آنها قابلیت روانكاوی توسط مخاطب و شناخت را می داد ازطرف دیگر لحن این دیالوگها(چه با زبان معیار وچه با زبان محاوره) مخاطب را به متن نزدیكتر می كرد  و مهم تر از همه حضور این جملات از استبداد مؤلف بر متن می كاست و حضور فردیت هایی را رقم می زد كه در كنار هم حضور داشتند و مؤلف به هیچ وجه به ارزش گذاری آنها دست نمی زد.

با تمام این ضعفها و قوتها این جریان نیز مانند جریان موازی خودش درغزل امروز درحال آزمون ، خطا و تجربه است. این دو جریان با فرارسیدن نسل بعدی درحال نوعی تلفیق ناخودآگاه (با تمام تضادهای موجود) درغزل هستند كه مطمئنا ویژگی های جدید و غیرقابل پیش بینی را بروز خواهد داد. این فرایند با همراهی نیازهای جدید جامعه ای كه سرعت بیشتری را به خود گرفته است مطمئنا به سنتزی منجر خواهد شد كه ازهم اكنون جرقه های آن دیده می شود. 35 سال از عمر غزل نئوكلاسیك می گذرد ودر این دوران همانگونه كه بحث آن رفت دچار تغییرات  متعددی  شده است اما چیزی كه مشخص است آن است كه غزل فارسی حتی بعد از « نیما» در حال طی طریق به سمت قله های خویش می باشد

پانوشت ها و رفرنس ها :

1 مثلا منوچهر نیستانی با انتشار كتاب « دیروز خط فاصله»(1350) تحولی شكلی و محتوایی در غزل ایجاد كرد. در گرامی نامه «گوهران » نیز به نقش او در تحول غزل پرداخته شده و محمد علی بهمنی در مصاحبه های گوناگون « نیستانی » را آغازگر این شیوه نامیده است.(دیدار در متن یك شعر – مجموعه مقالات حسین منزوی(

2 غزلی با این مطلع « لبت صریح ترین آیه ی شكوفایی است / وچشم هایت شعر سیاه گویایی است» كه با وجود ضعفهایی كه دارد دارای زبانی بكر و تصاویری نو است. یك نكته جالب در مورد این غزل آن است كه درغزل عاشقانه در بحر « مجتث مثمن مخبون محذوف» استفاده از اختیار وزنی « تسكین» در ركن دوم چندان معمول نبوده و بیشتر آن را مناسب قصاید می دانسته اند اما در این غزل بارها از این اختیار استفاده شده چیزی  كه در غزل امروز به كثرت دیده می شود.

3 ترمه و تغزل برگزیده شعر« حسین منزوی»

4  نكته جالب در این میان تقارن اولین تجربه های وزنی او با اولین اشعار پیشروی اوست.

5  خطی زسرعت وآتش - سیمین بهبهانی

 6 مجله كارنامه - شماره 30(شهریور 1381(

 7 گاهی دلم برای خودم تنگ می شود - محمد علی بهمنی

 8 آوازهای نسل سرخ ( نگاهی به شعر معاصر ایران ) - عبدالجبار كاكایی

 9 برای آگاهی بیشتر از اوزان مورد استفاده به « شعر زمان ما» سید اكبر میرجعفری مراجعه كنید.

 10 هرچند درغزلهای تازه ی او بخصوص دو غزلی كه به یاد « منزوی » و « آغاسی » سروده شده است(مخصوصا در دومی) جرقه هایی برای كشف قابلیتهای تازه وحتی پسامدرن در غزل دیده می شود!

 11 ابر ساختگرایی(فلسفه ساختگرایی و پساساختگرایی)- ریچارد هارلند ، ترجمه: فرزان سجودی

 12 مثلا بادیدن تلویزیون اولا انچه به صورت شیء می بینیم واقعیت نیست ثانیا از راه عكاسی می بینیم نه خود آن را ثالثا در تلویزیون این تصویر به ذرات كوچك تجزیه می شود رابعا این ذرات كوچك بازهم به هم می چسبند و به ما شكل را نشان می دهند پس این تصویر چهار درجه نمادی دارد.(معنی شناسی - دكتر منصور اختیار)

 13 دانش زبان (ماهیت ،منشاء وكاربردآن )- نوام چامسكی ، ترجمه :علی درزی

 14 آسیا در برابر غرب - داریوش شایگان

 15 این تقسیم بندی را« علی غفوری » نیز در كتاب « یادداشتهایی درباره نهیلسیم » آورده است.

 16 نقل قولی از« ژان فرانسوا لیوتار»- پست مدرنیته وپست مدرنیسم(تعاریف- نظریه ها و كاربست ها) ترجمه وتدوین:حسینعلی نوذری

 17 نظام چهار بعدی زبان(ساختارهای مفهومی)- ناصر منظوری

 18 سیاست پست مدرنیته- جان آر گیبینز/ بوریمر، ترجمه: منصور انصاری

 19 نقل قولی از « ژاك دریدا»- 50 متفكر بزرگ معاصر(از ساختارگرایی تا پسامدرنیته) جان پجت ، ترجمه: محسن حكیمی

 20 برگرفته از« پیرامون زبان وزبانشناسی»- محمدرضا باطنی(با اندكی تغییر(

21 مراجعه شود به « فرهنگ قافیه درزبان فارسی»- دكتر تقی وحیدیان كامكار

22  نقل قولی از « چارلز ویلیام موریس»- ساختار و تأویل متن ، بابك احمدی

 23 درباره دیالوگ- دیوید توهم ، ترجمه: محمد حسین نژاد

(وبسایت غزل پست مدرن)

 

 

3

یک رباعی :

شاید بروم اگر هوا بد نشود

اخلاق تو و حال خدا بد نشود

یک میوه ی پوسیده و یک تکه طناب

ای کاش برای شاخه ها بد نشود!

 

 

4

با " عروه الوثقی " ی دور گردنش سر کرد

مریم دروغ تازه ی عیسی نخواهد شد!

دست خدا را پس زد اما خوب می دانست

شب پشت شب می آید و فردا نخواهد شد

 

آبستن باد سگی که بوی سگ می داد

بیزار از ابری که شاید ناتوان باشد

_ باید به جای نقش دلگیر خودت باشی!

باید خدای مهربان در آسمان باشد!

 

باید نمایش نامه را تغییر می دادند

یعنی که باد ، آخر تنت را خم نخواهد کرد

وقتی صدای گریه توی سیرک ، یک لحظه

از خنده ی مرموز دلقک کم نخواهد کرد

 

حالا به رسم روزگار گند مشکوکم

می دانم آخر خنجرش را می زند نامرد

از بودنت جز داستان چیزی نمی ماند

مریم! دروغ قصه را باور نکن! برگرد!

 

 

با کفش هایی که به عقد کوچه در آمد

می رفت و با خود آبروی جاده را می برد

هی نامجو توی سرش می خواند حافظ را

باد سمج یک اتفاق ساده را می برد

 

پ . ن 1 : سوره ی لقمان ، آیه ی 22

 پ . ن 2 : زلف بر باد مده از حافظ با صدای نامجو

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/05ساعت 14:34  توسط ایمان بخشایشی  | 

یکدست

شبیه برفی که پوتین هیچ سربازی

جرات مهر و موم اش را نداشت

 

خنده ات ،

 

سرنوشتم را به دیواری قاب کرده

در اتاقی که هنوز می توان شاعرش بود

 

هرچند قرار نیست اتفاق بزرگی بیفتد

که هوا را از " نرودا " بگیرند

و خنده ات را از من

 

اما

وقتی که این دیوار فرو بریزد

 من می مانم و

کوچه ای

که هنوز حکومت نظامی

به آن عادت نکرده است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/18ساعت 23:34  توسط ایمان بخشایشی  | 


بد نیست اشتباه کنم مثل مادرم

وقتی که بار مسخره اش را زمین گذاشت

یا مثل بچهّ ای که به باور نمی رسید

وقتی ستون خم شده را روی مین گذاشت

 

من حرف می زنم که تو باور کنی صدا

مانند دست های بزرگم دروغ بود

اینجا میان این همه نامرد و حرف مفت

تنها کسی که حرف نمی زد فروغ بود

 

باور کنید از همه ی روز های خوب

تنها همین

دو نخ سرطان سهم آخر است

گوشم پر از حکایت " امن یجیب ها "

یاسین بخوان و فکر کن این مرد هم خر است!

 

بهمن رسید و زد به غرور درخت ها

هی ذره ذره روی زمین اتفاق ریخت

وقتی که برف مثل کفن ناگزیر بود

جلّاد پیر دست مرا در اجاق ریخت

 


دریاچه ی ارومیه آینده ی من است

حالا که اشک توی نگاهم کپک زده!

ما گرگ های خوب و نجیبیم ، گریه کن !

یک بز برای گله ی ما نی لبک زده !

 


پ . ن : سوره ی نمل آیه ی 62 : آمن یجیب مضطر اذا دعا و یکشف سوء

کيست كه هرگاه درمانده اي اورا بخواند،اجابت نمايدو بدي و ناخوشي را برطرف كند

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/14ساعت 20:5  توسط ایمان بخشایشی  | 


1



بارها پیش آمده که بعضی از دوستان در باره ی معنی وبلاگم از من سوال می کنند. نِوروز ( nevrose ) را نوروز - عید باستانی ایرانی - و البته با یک تلفظ عجیب و گاهی خنده دار به کار می بردند . در این پست می خواهم کمی در این باره توضیح بدهم :

نِوروز ( nevrose ) اصطلاحی ست که william Cullen در سال 1777 به کار برد و به طور تحت الفظی به معنای " بیماری اعصاب " است . و در روانکاوی عبارت است از تعارضی نفسانی که از مکانیسم دفع امیال منشاء گرفته شده ست .

نِوروز دارای دو نوع مهم و اصلی ست :

یکی هیستری که توسط jean-marie charcot مورد تجدید نظر قرار گرفت و دیگری نِوروز وسواسی – اجباری که فروید آن را مطرح کرد .

در عرف فروید نِوروز تنها به معنی بیماری نیست بلکه شاهدی ست ار تعارضاتی که در بطن آرزو مندی فرد به وجود می آید . به قول فروید : " نِوروز پایداری بی معنی نیست بلکه شکلی از وجود نفسانی انسان است " می توان آن را بیماری تمنای انسان دانست . یعنی فرایندی پر معنی از ضمیر ناخوآگاه.

در این چند سطر فقط سعی کردم اطلاعات کوچک و تا حدی غیر تخصصی از این اصطلاح را توضیح دهم در حالی که وقتی از نِوروز صحبت می کنیم باید مکانیسم دفع امیال ،  پسیکو نِوروز ، هیستری و این و آن نفسانی را هم توضیح داد که اینجا جایش نیست . البته دوستانی که روانشناسی می خوانند با این کلمات بیگانه نیستند . در آخر هم در باره ی تلفظ این کلمه باید بگویم که به صورت nervz تلفظ می شود .


2

روابط اجتماعی درستی نداشتم و قبل از اینکه به ادبیات و شعر بچسبم تمام دوستانم دو نفر و نیم بودند . اما امروز ادبیات من را با خیلی از آدم های نازنین نزدیک کرده کسانی که حتی آنها را از نزدیک ندیدم .

یکی از همین افراد رایکا امیری فر است که نسبت به من لطف دارند و من را خجالت زده می کنند .

شما را دعوت می کنم به خواندن شعری نه چندان قدیمی از من در وبلاگ خوب رایکا امیری فر که خودم هم اتفاقا آن شعر را دوست دارم :


شعر من در وبلاگ رایکا امیری فر


3

از همه ی دوستانی که لطف می کنند و مرا نقد می کنند صمیمانه تشکر می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/09ساعت 23:12  توسط ایمان بخشایشی  | 

فقط یک شعر کوتاه :

 

حرفی بزن!

بگذار حرکت بال پروانه

اقیانوسی را به هم بریزد

 

جایی که تمام قطب نماها

به سمت تنهایی می چرخند

 

کاش گل سرت را به موهایت می زدی

شاید

ستاره ی قطبی

سرنوشت ناخدایی را عوض می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت 2:56  توسط ایمان بخشایشی  | 

اول :

فکر می کنم به پسر بچه ای که باید یاد بگیرد صبور باشد. باید یاد بگیرد با هزار گند و کثافت و جنایت بجنگد . روی پای خودش بایستد و نان از بازوی خودش بخورد . و سعی کند بزرگ شود...

فوت رضا بروسان را تسلیت می گویم و شما را به خواندن شعری از او دعوت می کنم که دوستش دارم :

یک پلک سرمه ریخت که بیدل کند مرا
گیسو قصیده کرد که خاقانی ام کند
دستم چقدر مانده به گلهای دامنت ؟
دستم چقدر مانده خراسانی ام کند ؟
می ترسم آن که خانه به دوش همیشگی
گلشهر گونه های تو افغانی ام کند
در چتر های بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانی ام کند
چون بادهای آخر پاییز خسته ام
ای کاش دکمه های تو زندانی ام کند
این اشک ها به کشف نمک ختم می شوند
این گریه می رود که چراغانی ام کند

هنوز مجموعه شعر های کلاسیکش را ندارم. آن روزهایی که در ارشاد تخته نشده بود بعد از جلسه از او خواستم تا مجموعه کارهای کلاسیکش را به من بدهد که خودش هم نداشت و بیشتر شعرهای کلاسیکش را از دوستانش شنیدم و لذت بردم.

روحش شاد.

 

دوم  اینکه :

حتما تا امروز شعرهایتان را برای مجموعه ی منتخب آثار پست مدرن ارسال کرده اید . اما متاسفانه من هنوز شعری نفرستادم . خودم به حساب افسردگی فصلی و اتفاق های بد این روزها می گذارم که بی حوصله ام کرده.

به وبلاگ دکتر مهدی موسوی ( www.bahal21.persianblog.ir ) بروید و جریان را جویا شوید. تا پایان دی برای ارسال آثار زمان دارید.

شعرهایتان را به postmodern14@gmail.com بفرستید . از دو تا ده شعر می توانید ارسال کنید.

چند نکته ی خیلی مهم:

1- اشعار حتما به صورت فایل word بوده و attach شوند

2- زیر هر شعر، اسم شاعر (مثلا اسم خودتان) را بنویسید

3- در صورتی که تا دو روز به ایمیل شما پاسخ داده نشد یعنی نرسیده است!!

4- شعر فرستاده شده توسط شما می تواند حتی از شاعران قدیمی مثل مولانا باشد!!

5- آثار تا انتهای دی ماه جمع آوری شده و در اواخر بهمن ماه منتشر خواهند گردید

 

سوم :

سمانه مصدق عزیز با وبلاگ جدیدش به روز کرده است . از امروز می توانید ترانه ها و شعر هایش را در این آدرس بخوانید :

www.samane-63.blogfa.com

 

چهارم :

تشکر ویژه از خانم الهام میزبان و آقای مهدی آخرتی که بزرگوارانه این روزها همراهی ام می کنند.

 

و بالاخره پنجم ، شهری از من :

 

روسری ات را بردار

تا در چین های صورتم

شعر بچه کند

 

حسود نیستم اگر باد زیبایی را ببرد

 

 

با این برفی که می بارد

بعید نیست چهل سال بزرگ تر شده باشم

 

بعید نیست

خوشبختی ام در جیب هایت پنهان باشد !

 

به دست هایم فکر کن

به تار عنکبوت های شعرم

به شانه ام

که تیر می کشد وقتی

به دیواری تکیه می کنی

 

 

روسری ات را که باز می کنی

به سرنوشت بادی فکر می کنم

که دچارت بود

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/19ساعت 13:52  توسط ایمان بخشایشی  | 

پلک ها را اگر نمی بستی

خوره در آسمان نمی افتاد

بی تو از یک طناب آویزان

مرگ در امتحان نمی افتاد

 

رنگ جیغ سکوت بر سیگار

رژ لب دست می کشد به لبت

دست من توی جیب می پوسد

(روزهای نیامده طلبت !)

 

کاش مثل مترسک پیری

دلخوشی های گندم ات بودم

بین یک شهر عاشق و فاسق

اولین عشق چندم ات بودم !

 

اتفاقا همیشه آسان نیست

مثل یک مرد ، آهنی بودن

همه ی روز مثل پیراهن ...

آخرش با تو نا تنی بودن

 

اتفاقا همیشه آسان نیست

که کتاب نخوانده ای باشی

توی یک قهوه خانه ی خالی

چائی تلخ مانده ای باشی

 

آخر اتفاق های بزرگ

اشتباهی همیشه کوچک بود

آن عروسی که فکر می کردم ...

توی دست کسی عروسک بود

 

بگذر از هرچه بود و هر چه نبود

با خودت لا اقل مدارا کن

وسط سنگ های قبرستان

زنده ات را دوباره پیدا کن !

 

پ . ن : پر از صدای قدم می شود تمام شبت

و روز های خوشی که نداشتی طلبت ( رضا عابدین زاده )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/06ساعت 20:27  توسط ایمان بخشایشی  | 

(دلتنگی ام بزرگ تر از گریه کردن است)

اولین باری ست که با شعر به روز نمی کنم . دلم از دنیای واقعی و مجازی گرفته است . هر چند اعتقاد دارم آدمی که با خودش رو راست باشد در نت یا هر جای دیگر همانی ست که هست . از توهین به هم کارها و شاعرها و آدم های باسوادی خودشان را با کتاب و فیلم و هنر دارند پیر می کنند دلگیر می شوم . البته همیشه کسانی که آگاه اند حسابشان جداست . مثلا چند وقت پیش شخصی به یکی از دوستان عزیز با کامنت های عجیب توهین می کرد یا این روزها دارند به هادی جهان آبادی ، آدم با سوادی که همیشه خط قرمزهایی داشت و دارد به بدترین شکل توهین می کنند . خب ، حالا منی که تقریبا با تمام دوستان وبلاگی ام از راه های دیگری لینک هستم ، یا تلفنی یا از طریق شبکه های اجتماعی دیگر می توانم به راحتی حقیقت را جویا شوم . پس کامنت های دروغ و تهدید و فحش بی فایده اند .

کاش ما به عنوان یک واحد به نام هنر ، ادبیات و شعر ( فرقی نمی کند چه کسی تازه کار است و شناخته نشده و چه کسی سال هاست که می نویسد و معروف ) از یکدیگر مقابل این عوامل بیرونی حمایت کنیم . این همان عشقی ست که به خاطر ادبیات در دل تمام کسانی که با خودشان صادق اند وجود دارد و نمی شود پنهانش کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/05ساعت 21:39  توسط ایمان بخشایشی  | 

حرفهای زیادی از این روزهای لعنتی  شعر شدند اما فقط دلم می خواهد بگویم :

«از یک کلاغ پیر فرصت را گرفتند و»...

یک حرف کوتاه :

 

بدزد نگاهت را

از بادبان شکسته و پرچمی سیاه

که روکشی ست بر تابوتم.

 

نگاه که می کنی

به دزد دریایی خوشبختی فکر می کنم

در آخرین سفرش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/29ساعت 23:24  توسط ایمان بخشایشی  | 

(شعری برای صلح)

دروغ ...

فرصت چشمی برای گریه شدن

و صلح ...

واژه ی خوبی برای دربه دری ست

تمام آنچه نگفتی به روی یخ بنویس

سکوت ...

سهم تو از ارث خانه ی پدری ست

 

تو باختی و تمام بهانه ات این بود

که آس مسخره هر دفعه دست را برده ست

تو باختی و همین اتفاق کافی بود

برای خنده ی مردم :

شکست را برده ست

 

دروغ گفته شدی توی روزنامه ی عصر

حوادثی که تو را سمت تسلیت می برد

و موریانه ی خوشبخت شهوت چه کسی ست

که چشم های تو را توی عکس ها می خورد؟

 

به درد می کنی عادت ، اگرچه گاهی درد

شبیه کارد ببرد ، به استخوان برسد

میان خاک وکثافت سعادتی مرموز

و دست های تو شاید ...

به آسمان برسد!

 

به ترس می کنی عادت ، به خنجر ِ از پشت

که پشت خاطره از تکیه گاه می ترسد

و شاهنامه ی ما ... آخرش ... خیالی خام

که نامه های تو از دست شاه می ترسد!

 

پ . ن : برای دانلود کتاب آموزش مقدماتی وزن به زبان ساده از دکتر مهدی موسوی عزیز اینجا کلیک کنید . تنها بعد از 2 روز بیش از 2000 نسخه دانلود شده و تا امروز باید خیلی ها این کتاب را بارها خوانده باشند . اینکه اینجا این کتاب را لینک می کنم دلیلیش این است که اگر یک نفر هم از طریق این وبلاگ این کتاب را دانلود کند و بخواند و استفاده کند من وظیفه ام را نسبت به این اثر انجام داده ام .

با آرزوی سلامتی برای دکتر موسوی عزیز.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/01ساعت 11:55  توسط ایمان بخشایشی  | 

بعد از مدتی که به اینترنت دسترسی نداشتم با تصحیح این پست به روزم . از خانم الهام میزبان عزیز تشکر می کنم برای کامنتی که در این پست گذاشتند و نظر دادند.

از دوستان دیگر هم ممنونم :

سمانه مصدق نازنین ، محمد دانشور ، عباس رضایی ، محمد رضا صبوری ، مهدی صادقیان ، هانیه ملکی ، حجت عسکری ، محمد بهبودی ، آزاده رضایی و دیگر دوستانی که واقعا نقد کردند .

من نقدها را پرینت گرفتم و سعی کردم تا جایی که می شود کارم را اصلاح کنم .

 

عکسی از بچگی ت بر دیوار

توی دستت عروسک یک موش

در دلت حسّ مبهمی مثل ↓

کینه از گربه های بازیگوش

 

روی میزت ... یواش دزدیدی

قالب تازه ی پنیری که ...

" موش من ... موش کوچکم تنهاست "

زیر تاریکی حصیری که ...

 

شب ، صدای جویدن شعرت

توی یک جعبه ی مقوایی

و اتاقی که لب به لب بود از ↓

بوی سیگاری و غم وچایی

 

گریه هایت به روی بالش ریخت

دست هایت دوباره می لرزید

مادرت فکر می کند خوابی

گربه از گریه هات می ترسید! 

 

روزها را مرور کن وقتی

بچگی هات در تنش گم شد

شعر هایی که روی دستت ماند

شعرهایی که سهم مردم شد

خیره ماندی به بغض آینه ات :

تو به تصویر خود نمی آیی

مادرت فحش می دهد به تو و

بوی سیگاری

غم و

چایی

پ . ن : سیگاری اصطلاح عامیانه برای سیگار بنگ است !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/12ساعت 21:38  توسط ایمان بخشایشی  | 

توی وب گردی هام سری به وبلاگ جناب صفربیگی زدم و با پست تاثیرگذاری مواجه شدم که از این قرار بود :

 سازمان ملل حركت جديدی را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان می‌رسد. در اين برنا مه ، كاربران با مراجعه به این آدرس بر روی دكمه زرد رنگ بالاي صفحه كليك كرده و به اين ترتيب به ازای هر كليك، كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان را براي کودکان تقبل مي کنند... 

 امیدوارم شما هم به سایت مورد نظر مراجعه کنید و در این کار انسانی شریک شوید .

با تشکر فراوان از جلیل صفربیگی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/30ساعت 2:0  توسط ایمان بخشایشی  | 

0 = 1+1

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/06ساعت 16:12  توسط ایمان بخشایشی  | 

زندگی اتفاق مختصری ست

مثل چایی که با تو نوشیدم

مثل زخمی که چرک خواهد کرد

در سکوتی که از لبت چیدم

 

توی تقویم با تو رفته شدن

بی تو از اشتباه برگشتن

خسته از برده بودن وعزت!

خسته از ...

               توی چاه برگشتن

 

رفتن از پله های شب بالا

تا رسیدن به جنگل انبوه

چیدن از خوشه های پروین ات

بعد افتادن از توهم کوه

 

خط کشیدن به روی اسم کسی

دست در متن زندگی بردن

احتمالا پرنده خواهم شد

احتمالا پس از زمین خوردن

 

یک ترک روی صبر آینه بود

مرگ ، مثل خطوط پیشانی

مثل دست تو شال گردن من

مثل باد ، ابتدای ویرانی ...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/10ساعت 15:53  توسط ایمان بخشایشی  | 

درود بر دکتر مهدی موسوی عزیز . امروز با یک شعر از دکتر و یک تمرین از خودم آمدم . شعر اول از ایشون و دومی تمرین من ِ : 

 

[ این قصه شرح منظره ای از جهنم است

اینجا فقط غم است فقط واقعا غم است ]

یک مرد و زن کنار افق دیده می شوند

هرچند که ادامه ی تصویر در هم است

[ لطفا به یاد عشق قدیمی من نیفت

اصلا به من چه قافیه ی شعر مریم است ]

این زن هزار مرتبه از زن بزرگتر

او جمله ای ست که همه ی حرف هایم است

او اسم رمز رابطه ی من ... و عشق نیست

باور نمی کنید ولی جزئی از همه ست

- « آن مرد کیست ؟ او که کمی فرق می کند

- یک جور گریه می کند انگار آدم است! »

( سید مهدی موسوی )

 

سنگین بریز گریه کنم ، استکان کم است !

اینجا فقط غم است فقط واقعا غم است

یک جاده توی قاب تو را کشف می کند

هر چند که ادامه ی تصویر در هم است

کاغذ گرفته عطر تنت را ، عجیب نیست !

اصلا به من چه قافیه ی شعر مریم است

حالا سکوت توی دهانم غزل شده

او جمله ای ست که همه ی حرف هایم است

سی جزء از کتاب مقدس بدون عشق ...

 باور نمی کنید ولی جزئی از همه ست

مردی بدون عشق ، بدون گناه و سیب

 یک جور گریه می کند انگار آدم است !

( ایمان بخشایشی )

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/03ساعت 19:0  توسط ایمان بخشایشی  | 

دلتنگی کوچک من با بوییدن عطر Memorize

تنت را

در شیشه ای بریز

تا در چمدانم

بهشت داشته باشم.

 

و یک چهارپاره :

 

در اتاقت نشسته ای با خود

پای دیوانگیِّ " بیضایی "

سگ کشی ها و حسّ مسخره ای :

با درام کسی خود ارضایی!

هی خودت را مجاب کن خوبی

و به سیگارهای خود برگرد

کدئین هات ، کنت و چای غلیظ

دستمالی پر از تب و سر درد

توی گوشی صدای هق هق ریخت

اتفاقا تو هم دلت پر بود

از زمینی که ... باز افتادی

زندگی مثل برف ها سر بود

تیغ لرد و دهن کجی به رگ ات

جاده هایی پر از سکوت مریض

خون غمگین به فکر راه فرار

خون غمگین به فکر تیغ عزیز!

در اتاقت نشسته ای با خود

با نگاه و لباس تر شده ات ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/20ساعت 18:48  توسط ایمان بخشایشی  | 


دست بردی به سرنوشت من و شانه کردی عذاب هایم را

بین ما یک عصا و نقطه نشست ، بغض کردم جواب هایم را

 

فلسفه بوی یاس خشکی بود بین دستان کاغذی کاهی

آخرش سوخت نیچه در گنجه ... که نخواندی کتاب هایم را

 

توی پیشانی جوانی ِ تو پیرمردی صبور می خندید

گریه کن آینه به حال خودت ، نشکستی نقاب هایم را

 

" روسری را بکش به موهایت ، خواب دیدم که شانه ام لرزید"

چشم بد داشت باد و آخر کار ، برد تعبیر خواب هایم را

 

بچّه بودم که خاله بازی را با تو تا خواب نیمه شب بردم

من پدر بودم و تو مادر بعد ، غم به هم زد حساب هایم را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/10ساعت 11:20  توسط ایمان بخشایشی  |