یک تعارض نفسانی
 انگار دنیا در لباست تنگ تر باشد!


اول از همه از تمام عزیزانم که لطف دارند و مرا به خوانش آثارشان دعوت می کنند تشکر می کنم. با عشق سطر به سطر و بیت به بیت آثار عزیزانم را می خوانم و دعوتی نیست که خوانده نشده بماند.هرچند احتمالا خط و خبر و اثری از من در قسمت نظرات وبلاگ دوستانم نباشد.

حرف های زیادی ست که مدت هاست دلم می خواهد با شما در میان بگذارم اما چون قرار بر این بوده که اینجا تنها شعر حرف بزند من سکوت میکنم :

 

 

با گونه هایت سرخ و با پیراهنت آبی

تا می رسیدی چشم من خوش رنگ تر می شد

از دکمه هایت از خودم دلگیر تر هستم

انگار دنیا در لباست تنگ تر می شد

 

با گیسوان وحشی ات طولانی و مرموز

شب را کنار ترکمن هایت نخوابیدن

از پیچ و تاب دامنت از دشت ها گفتن

در چشم های معبدت از قبله چرخیدن

 

از روزهای کهنه ی اسفند دلگیرم

عریان اندامت لباس عید خواهد بود

تاریکم از آغاز تا پایان، بگو آیا

بر سینه ریز تو سر خورشید خواهد بود؟

 

فال تو را در استکان قهوه می گیرند

فال مرا از چشم های تلخ – تعبیرت

من سرنوشتم را به دست باد خواهم داد

وقتی که می پیچد به اندام نفسگیرت

 

دندانم افتاد و تو را تعبیر می کردند

با رمل و اسطرلابشان جادوگرانی پیر

با خنده های سردشان از نفرت آبستن

با پیچ و تاب گیس شان، زنجیر در زنجیر

 

سر می کنم با گرگ زخمی در نفس هایم

با بره های دشت هایت باد می رقصد

عطر سفید ماه بوی کهنگی دارد

انگار گرگی از شب مهتاب می ترسد.



برچسب‌ها: ایمان بخشایشی, شعر جدید
|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در پنجشنبه 1392/11/24  |
 "سکوت" می کنم و شعر می شود حرفم!


همچنان با عشق وبلاگ عزیزانم رو می خونم. بی سر و صدا سرک می کشم و بی سر و صدا برمی گردم...

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در جمعه 1392/10/20
 و یک ترانه ...

تو نگات شهر پری ها ،دو تا جن توی چشامه

مگه مهتاب تن تو، رو سر خاطره هامه؟

مگه بارونو کشیدن روی دومنت که خیسم؟

بگو چن دفعه سکوتو رو تن آب بنویسم؟

 

مث یک خونه ی متروکم و یک میز بزرگ

واسه احضار دو تا جن تو سرم

مث پشت بون خاکی پر سیگارم و ماه

انگاری یه ارتفاعم که ازش نمی پرم

 

آره، اون میز بزرگم توی یک خونه ی پیر

دل چوبیم واسه موریانه تنگه این شبا

می خوام اینجا رو بزارم واسه آتیش و برم

دستم اما واسه رفتن زیر سنگه این شبا

 

داره می سوزه سرم ،عطر تو توی مغزمه

انگاری یه تیغ کهنه لای استخونمه

هی لباسمو و عوض می کنم و میشورم

انگاری یه پیرمرد خنزری تو جونمه

 

بگو وردی بخونن چشماتو آتیش بزنن

بگو قرآنو بیارن تو کتابام بزارن

بگو برگردن از این شهر سیاه کاغذی

بگو جمله های شعرم دیگه تنهام بزارن

بگو چن دفعه سکوتو رو تن آب بنویسم؟

مگه بارونو کشیدن روی دومنت که خیسم؟

مگه مهتاب تن تو، رو سر خاطره هامه؟

تو نگات شهر پری ها ،دو تا جن توی چشامه...



برچسب‌ها: ترانه, ایمان بخشایشی
|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در سه شنبه 1392/06/26  |
 به سید حامد حسینی (راوش)


موی سفیدش را ملافه می کند

ماه، مثل پیرِزنی مهربان،

تا دیوانه ای را بخواباند

 

من اما پشت پلک هایم آتش است.

 

در چشمم نشسته زنی

 با خط لبی که نمی کشد

با شالی که نمی بندد

و دستی که تکان نمی دهد

 

تنهایی ماه نیست که جنی را بخواباند

یا خاطره ای که در کاسه ی سری کبریت بکشد

 

تنهایی بالشی ست که هر شب در آن

چراغ های "ابن سینا" را

خاموش می کنند.


پ . ن : " ابن سینا " بیمارستان تخصصی اعصاب و روان مشهوری در مشهد است.


برچسب‌ها: سید حامد حسینی راوش, ایمان بخشایشی, ابن سینا, شعر جدید
|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در دوشنبه 1392/06/11  |
 

کامنت های خصوصی خوانده نشده ، حذف می شوند!

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در سه شنبه 1392/04/18
 اینجا همچنان بدون خبر رسانی به روز می شود!

1

تنهایی اش را شهر

پشت چهارچوب پنجره دود کرده بود

فکر تو را زیر کلاهم پنهان می کنم

وقتی مادرم دخیل بسته به جانمازش

 

کاش موریانه به حافظه ام بیفتد.

 

تو را می شناسم

مثل عنکبوتی که رخنه غمگین را،

 

تو باران نیستی، اما

گاهی صورتت را به شیشه بچسبان

 

 

2

همه ی دوستانم می دونن که اینجا خیلی کم با حرف به روز می شه...اما اگر گاهی حرفی هم گفته بشه  نیاز هست گفتنش.

قضیه ناز کردن و مسخره بازی های معمول جماعت ما نیست.جریان جدی تر و مهم تر از این حرف هاست.وقتی شما توی جلسات شعر مشهد شعری نمی شنوید که ارزش داشته باشه، حرفی نمی شنوید که به درد ادبیات بخوره،دلیلی نداره که پا به اون جلسات بگذارید.جلسات دولتی که به کنار،قضیه ارشاد و حوزه هنری که مشخص هست و این دو ارگان روی سیاهی پیش جماعت شاعر دارن. جلسات خصوصی و نیمه خصوصی هم تبدیل شده به بنگاه جفت یابی یا مکانی برای خودنمایی و برطرف کردن عقده های ریز و درشت افراد.پس هدف اصلی ما کجاست؟توی شلوار فلان آقا یا خانم؟یا توی جیب مسئول فلان ارگان؟

ذات ادبیات توهم زا بودنش هست.اما من و شما نیاز داریم که گاهی از این توهمات دست بکشیم.هیچ کس از جلسات ارشاد یا حوزه هنری یا جلسات خصوصی و نیمه خصوصی به جایی نرسیده به غیر از اون دسته ای که به خاطر مشکلات جنسی و عقده های کوچیک و بزرگشون موقتا ارضا شدن.من به جرات میتونم بگم مدت زیادی هست که توی هیچ جلسه ای شعر نشنیدم به جز چند دقیقه بعد جلسه که با دوستانم هستم و شعری توی گوشم زمزمه میکنن.

دارم به این موضوع فکر میکنم که شاید دیگه پامو به لجن زاری مثل ارشاد و حوزه هنری نگذارم و عطای جلسات خصوصی رو هم به لقاش ببخشم.شاید با خیال راحت تر بتونم به ادبیات برسم.بچه هایی رو هم که دوستشون دارم میدونم کجا و چطور پیدا کنم و اون هایی که به من نیاز دارن میدونن با من چطور تماس بگیرن و کجا من رو پیدا کنن.

بگذریم...

 

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در دوشنبه 1392/03/06  |
 

1

تمام کتاب های کتابخانه ی کوچکم!

گفتگوی کوتاه من با شهرآرا را در اینجا بخوانید



2

دوتا قصیده کشیدند روی چشمانت

دو حسن مطلع غمگین برای آهوهات

گلی برای شکفتن، گلی برای سرت

اتاق پر شده از عطر نازک موهات

 

نگاه می کنم و آب می شوی از شرم

که شرم آدم برفی نشانه ی خوبی ست

و نام کوچک تو، پشت میله ی دندان

برای نشر سکوتم بهانه ی خوبی ست

 

همینکه زوزه ام از لای میله ها هرشب

همینکه شاتقی قصه هات خواهم بود

و هی دروغ بگویم که زندگی این است

هنوز منتظر بچه هات خواهم بود

 

نگاه کن!

به غم قرن های قبل از این

که شعر مانده پس از دکمه های پیرهنت

کتبت قصه شوقی بمدمعی باکی

بگو به سعدی غمگین، به باغبان تنت

 

بگو که غرق شوم روز بعد دیدارت

به فکر جوی سیاهی که سرنوشتم بود

که بچه باشم و گاهی به درد برگردم

حیاط کوچک غمگین من بهشتم بود

 

بدون شانه چوبی، کنار نیل اما

بدون معجزه موسی شبیه من می شد

خلاف قصه خودم را به آب خواهم زد

شبیه گریه ی مردی که داشت زن می شد

 

پ . ن 1 : مصرعی از سعدی بزرگ که حافظ به استقبالش رفته

پ . ن 2 :دعوت ها را با عشق خواندم و خواهم خواند هرچند نظری و خطی از من نباشد

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در جمعه 1392/02/06  |
 ...F

اینجا بدون خبر رسانی به روز می شود!

 

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در چهارشنبه 1391/10/13
 

1

این مدت به خاطر مشغله ی کاری شرمنده ی دوستانی شدم که دعوت کردند اما نظری از من در وبلاگشون ثبت نشد.

تمام دعوت ها رو سر زدم و خوندم. سعی می کنم مثل قبل علاوه بر سر زدن به وبلاگ عزیزان نظری هر چند کوتاه برایشان بنویسم.

 

2

چیزی به جا نماند

حتی

که نفرینی

بدرقه ی راهم کند.

 

3

با دردهای مستند از روزهای بد

با شعرهای از تو نگفتن صبور شد

وقتی که برف روی تنت بکر مانده است

وقتی که کوچه های تنت سوت و کور شد

 

حالا اتاق وسعت دنیای کوچکی ست

هی راه می رود ، و به دیوار می رسد

با نبض های ملتهب ساعتی عبوس

در صفحه ای مدام به تکرار می رسد

 

انگار در تمام تنش مار می خزد

امشب کنار پیک عرق سم گذاشته

گیرم خدای خیره سر شاهنامه ای

لای کتاب چشم تو مرهم گذاشته

 

هی استکان به آینه زد، هی سلام کرد:

 

سارا سلام!

قصه به پایان رسیده است

نادان جزء قصه خودش را به دار زد

سهم مرا ببخش به ابری که می رود

وقتی که باد روسری ات را کنار زد

 

پروانه های پیرهنت باغ دیده اند

من جغدهای توی سرم بوف کور شد

انگار روی عکس تو پاییز/تر شدم

باران کنار خاطره هایت مرور شد

 

باید به خاطرم بسپارم بهار را

با شالگردنی که به پاییز مبتلاست

پرواز سال هاست که از من پریده است

مثل مترسکی که به جالیز مبتلاست

 

سارا سلام!

قصه به پایان رسیده است...

 

4

چیزی به جای بنماندم

 

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در جمعه 1391/09/10  |
 بر ما گذشت خوب و بد اما تو روزگار! / فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست "عماد خراسانی"

اول :

ما شکیبا بودیم.
و این است آن کلامی که ما را به تمامی 
                                                 
وصف می‌تواند کرد...

 

دوم :

شعر تقدیمی مهدی آخرتی را بخوانید.

 

سوم :

شعر من در وبلاگ رایکای عزیز



چهارم :

مسافری که به انتظار و امیدش نشسته‌اید

از کجا که هم از نیمه‌ی راه

باز نگشته باشد؟

 

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در جمعه 1391/06/31  |
 


سر می خورند بر گونه ات انگشت هایم

آنقدر تو برفی

که با کلاه و شال هم

چیزی جز ابر

                  برای گفتن نداشتم.

 

مثل هر روز گرسنگی آورده ام.

و جیب هایم از شعر پر شدند

 

این روزها

                       عکس انقلاب،

تنها به دیوار پادگان می آید

 

چرا از چشم های سیاه/مست ننویسم؟

مانند پیامبری خوشبخت!

که آیه هایش

خطوط ملتهبی ست زیر پیراهن

 

حالا که چیزی عوض نشده

تو بچه ات را سقط کرده ای

و من،

نام کوچکم  را



پ . ن 1 : محمد بهبودی نیا هم با شعری متفاوت مثل هر ماه به روز است.


پ . ن 2 : دوستان لطف کنند تا حد امکان از ارسال کامنت خصوصی خود داری کنند . به هر حال ایمیل برای همین کار است. به جز آن چند کامنت معمول ناسزا ها و فحش های ناموسی باید عرض کنم کامنت های نقد عزیزانم همگی تایید می شوند.


پ .ن 3 : یقینا تمام آحاد ملت شریف ایران سیاست مدار و اقتصاد دان به دنیا آمده اند. البته ید طولایی در هنر و فلسفه و روانشناسی هم دارند. گاهی به افرادی برمی خوریم که در کودکی کتاب دزد و مرغ فلفلی را خوانده اند و خود را ایران شناس معرفی می کنند. یا فردی که نی را در گوش چپش فرو می کند و سعی می کند در آن بدمد، خود را متخصص نوازندگی نی می داند و از کسایی اشکال می گیرد!

فرد دیگری برای شهرت حاضر است هر کاری بکند.جشنواره راه می اندازند و پیشنهاد شرکت می دهند. خب تا به اینجا مشکلی نیست.مشکل وقتی شروع می شود که دیگران را برای تبانی می فرستد و تو ترجیح می دهی فقط شعرت را در وبلاگت بزنی و به خواسته های یک ژورنالیست درجه ی سه پاسخ مثبت ندهی. ترجیح می دهی با بی پولی بسازی و دست یه باند بازی و کثافت کاری نزنی.ترجیح می دهی خودت باشی.چه خوب ... چه بد.همانطور که همه می دانند.درست مثل خودت...مثل ایمان بخشایشی.


پ . ن 4 : می دانید قضیه چیست؟ مسئاله این است که ما خراسانی ها اهل مسخره بازی نیستیم. همان چای قند پهلو و بهمن سه ستاره را به آیس تی و مالبرو ترجیح می دهیم.اگر به جایی برسیم با دست بند طلا به جلسات شعر نمی رویم و درلحظه به ده نفر زن بیوه و بیست نفر دختر پیشنهاد نمی دهیم.

من اعتقاد دارم اگر شاعری در خراسان شاعر با کلاسی باشد حتما در کشور هم شاعر خوبی ست. یکی از این عزیزان مهدی سهراب نازین است که بدون سر و صدا کار خودش را می کند و انصافا هم خوب کار میکند.

وبلاگ مهدی سهراب عزیز.


|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در چهارشنبه 1391/03/17  |
 دو شعر


1

نشریه عقربه به روز شد. به همت خانم اختصاری عزیز در بخش غزل می توانید شعر هایی از محمد حسینی مقدم ، محمد قائدی ، وحید نجفی ، امید اقدمی ، یاسین بهمنی و زهرا رجایی را بخوانید.

و شعری منتشر نشده ای از من در این نشریه

 

2

همچنین در وبلاگ برادرم رایکا امیری فر عزیز می توانید شعر دیگری از من بخوانید :

شعر من در وبلاگ رایکا امیری فر

 


|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در چهارشنبه 1391/02/06  |
 

خیلی کوتاه عرض کنم که :

اول ، سلام ... و بعد عذرخواهی از دوستانی که با من تماس گرفتند و جمله ی " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است " را شنیدند. این روزها سرم کمی زیاد شلوغ شده!

متاسفانه به جز آن چند نفری که حفظ بودم شماره ی دیگران را ندارم. از این به بعد عزیزان می توانند با شماره ی 09308769909 با من در ارتباط باشند. فقط چون شماره ها را از دست دادم لطف کنید و نامتان را هم در اس ام اس ذکر کنید.


دوم، یک شعر قدیمی :

 

بعد من دست دیگری افتاد

کدئین های درد خورده ی تو

دلخوشی های رفته را بشمار

روسری های باد برده ی تو

 

دل سپردم به رنگ شیطنتی

که یقینا ادامه ی شب بود

زیر آن روسری نشد پنهان

حلقه هایی که نیش عقرب بود!

 

مثل خورشیدِ سمت مغرب شهر

دلم از اتفاق ها خون است

مادرم فکر می کند گاهی

چشم من زیر اشک مدفون است

 

مادرم سوء ظن به مرگم داشت

بوی کافور در اتاقم ریخت

زندگی مثل مرگ نامرد است

هیزم خیس در اجاقم ریخت

 

 

خانه ی کرم سیب سرخی بود

روی دست درخت جا مانده

مثل لب های در امانت شهر

زیر دِین رجاله ها مانده

 

بعد من دست دیگری افتاد

کدئین های کرم خورده ی تو

دلخوشی های رفته را بشمار

روسری های باد برده ی تو



|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در شنبه 1391/01/26  |
 الَّذِينَ هُمْ يُرَاؤُونَ ... سوره ی "الماعون" آیه ی 107


1

عدوی تو نیستم من

انکار تو ام

ابله!

 

 

2

دل بستن اشتباه زنانه ای ست

 

هرچند انگشتان کوچکت

به هم آغوشی احتیاج دارند

 

این زمستان را به دستکش هایت قناعت کن

 

بگذار خورشید قاب عکسی باشد

که چشم هیچ کس را نمی گیرد


|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در چهارشنبه 1391/01/23  |
 بد خلقم و بد عهد ، زبانبازم و مغرور/ پشت سر من حرف زیاد است! مگر نه؟


گوشت بدهکار حرفی نبود

چون دهانم که وامدار لبی

و چیزی که شاد کند دشمن را

                                   پنهان نداشتم در آستین

 

حالا تو در شهر قدم بزن

به مردمی که رگ های بازوشان

این روزها حکایت مردانگی ست

دروازه های پیرهنت را نشان بده!

 

دیگر چگونه می شود حرف هایم را

در زیر سیگاری مچاله کنم؟

 

دهانم مدت هاست

بوی سکوت می دهد!


|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در شنبه 1391/01/12  |
 از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر!


در جیب های من غم مغرور مرد بود

با دست های سرد و بزرگم نساختی

بازی نکرده ای و یقینا برنده ای!

بازی نکرده ای و یقینا نباختی!

 

یک تخته نرد ، پاکت سیگار خالی و↓

عکسی که کلّ زندگی مرد می شود

چای دم غروب فقط ژست مضحکی ست

وقتی که بوسه روی لبش سرد می شود

 

دی ماه پیر کوچه به من فکر می کند

بی شال و بی کلاه به غم خو گرفته ام

وقتی که شعر توی دهانم بیات شد

وقتی که مثل زخم خودم بو گرفته ام

 

هی زوزه زوزه های سگی توی کوچه ها

هی پرسه پرسه مثل کسی که هدف نداشت

گیرم تمام شهر پر است از ( صدای عشق )

اما تمام شهر به یک سگ شرف نداشت

 

مشروب و درد ، درصدی از خون ِ در رگم

با ساعتی که نبض زمان را گرفته است

دارم به روی دست چپم تیغ می کشم

حالا شراب کل جهان را گرفته است!

 

 

پ . ن 1 : حافظ

 

پ . ن 2 : در پناه شعر

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در سه شنبه 1390/12/16  |
 

وقتی کتاب های تاریخ

نمی دانستند

چشمت آغاز قتل عام مغول ها ست

من دو ماهی سیاه را

در تنگ آب می انداختم

 

و سر سختی ام را تحویل می دادم به " سال بد "

چون سربازی

که آیه الکرسی اش را

                            به دستهای دشمن.

 

حالا تمام اردوگاه های جهان اتاق من است

و نگهبان

با لبخندِ از پیشانی ام سردتر

دیر فهمید که تناسخ

عاقبت دردناکی ست!

 

 

می نشینی

پای سفره با چشم های خون

و موهای شانه زده

بی آنکه

ماهی قرمزی در کار باشد!



|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در چهارشنبه 1390/12/10  |
 دو شعر

1

یک رباعی :

شاید بروم اگر هوا بد نشود

اخلاق تو و حال خدا بد نشود

یک میوه ی پوسیده و یک تکه طناب

ای کاش برای شاخه ها بد نشود!

 

 

2

با " عروه الوثقی " ی دور گردنش سر کرد

مریم دروغ تازه ی عیسی نخواهد شد!

دست خدا را پس زد اما خوب می دانست

شب پشت شب می آید و فردا نخواهد شد

 

آبستن باد سگی که بوی سگ می داد

بیزار از ابری که شاید ناتوان باشد

_ باید به جای نقش دلگیر خودت باشی!

باید خدای مهربان در آسمان باشد!

 

باید نمایش نامه را تغییر می دادند

یعنی که باد ، آخر تنت را خم نخواهد کرد

وقتی صدای گریه توی سیرک ، یک لحظه

از خنده ی مرموز دلقک کم نخواهد کرد

 

حالا به رسم روزگار گند مشکوکم

می دانم آخر خنجرش را می زند نامرد

از بودنت جز داستان چیزی نمی ماند

مریم! دروغ قصه را باور نکن! برگرد!

 

 

با کفش هایی که به عقد کوچه در آمد

می رفت و با خود آبروی جاده را می برد

هی نامجو توی سرش می خواند حافظ را

باد سمج یک اتفاق ساده را می برد

 

پ . ن 1 : سوره ی لقمان ، آیه ی 22

 پ . ن 2 : زلف بر باد مده از حافظ با صدای نامجو

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در جمعه 1390/12/05  |
 

یکدست

شبیه برفی که پوتین هیچ سربازی

جرات مهر و موم اش را نداشت

 

خنده ات ،

 

سرنوشتم را به دیواری قاب کرده

در اتاقی که هنوز می توان شاعرش بود

 

هرچند قرار نیست اتفاق بزرگی بیفتد

که هوا را از " نرودا " بگیرند

و خنده ات را از من

 

اما

وقتی که این دیوار فرو بریزد

 من می مانم و

کوچه ای

که هنوز حکومت نظامی

به آن عادت نکرده است

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در سه شنبه 1390/11/18  |
 خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من!


بد نیست اشتباه کنم مثل مادرم

وقتی که بار مسخره اش را زمین گذاشت

یا مثل بچهّ ای که به باور نمی رسید

وقتی ستون خم شده را روی مین گذاشت

 

من حرف می زنم که تو باور کنی صدا

مانند دست های بزرگم دروغ بود

اینجا میان این همه نامرد و حرف مفت

تنها کسی که حرف نمی زد فروغ بود

 

باور کنید از همه ی روز های خوب

تنها همین

دو نخ سرطان سهم آخر است

گوشم پر از حکایت " امن یجیب ها "

یاسین بخوان و فکر کن این مرد هم خر است!

 

بهمن رسید و زد به غرور درخت ها

هی ذره ذره روی زمین اتفاق ریخت

وقتی که برف مثل کفن ناگزیر بود

جلّاد پیر دست مرا در اجاق ریخت

 


دریاچه ی ارومیه آینده ی من است

حالا که اشک توی نگاهم کپک زده!

ما گرگ های خوب و نجیبیم ، گریه کن !

یک بز برای گله ی ما نی لبک زده !

 


پ . ن : سوره ی نمل آیه ی 62 : آمن یجیب مضطر اذا دعا و یکشف سوء

کيست كه هرگاه درمانده اي اورا بخواند،اجابت نمايدو بدي و ناخوشي را برطرف كند

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در جمعه 1390/11/14  |
 در من دو نفر زندگی می کنند که از یکدیگر متنفرند !


1



بارها پیش آمده که بعضی از دوستان در باره ی معنی وبلاگم از من سوال می کنند. نِوروز ( nevrose ) را نوروز - عید باستانی ایرانی - و البته با یک تلفظ عجیب و گاهی خنده دار به کار می بردند . در این پست می خواهم کمی در این باره توضیح بدهم :

نِوروز ( nevrose ) اصطلاحی ست که william Cullen در سال 1777 به کار برد و به طور تحت الفظی به معنای " بیماری اعصاب " است . و در روانکاوی عبارت است از تعارضی نفسانی که از مکانیسم دفع امیال منشاء گرفته شده ست .

نِوروز دارای دو نوع مهم و اصلی ست :

یکی هیستری که توسط jean-marie charcot مورد تجدید نظر قرار گرفت و دیگری نِوروز وسواسی – اجباری که فروید آن را مطرح کرد .

در عرف فروید نِوروز تنها به معنی بیماری نیست بلکه شاهدی ست ار تعارضاتی که در بطن آرزو مندی فرد به وجود می آید . به قول فروید : " نِوروز پایداری بی معنی نیست بلکه شکلی از وجود نفسانی انسان است " می توان آن را بیماری تمنای انسان دانست . یعنی فرایندی پر معنی از ضمیر ناخوآگاه.

در این چند سطر فقط سعی کردم اطلاعات کوچک و تا حدی غیر تخصصی از این اصطلاح را توضیح دهم در حالی که وقتی از نِوروز صحبت می کنیم باید مکانیسم دفع امیال ،  پسیکو نِوروز ، هیستری و این و آن نفسانی را هم توضیح داد که اینجا جایش نیست . البته دوستانی که روانشناسی می خوانند با این کلمات بیگانه نیستند . در آخر هم در باره ی تلفظ این کلمه باید بگویم که به صورت nervz تلفظ می شود .


2

روابط اجتماعی درستی نداشتم و قبل از اینکه به ادبیات و شعر بچسبم تمام دوستانم دو نفر و نیم بودند . اما امروز ادبیات من را با خیلی از آدم های نازنین نزدیک کرده کسانی که حتی آنها را از نزدیک ندیدم .

یکی از همین افراد رایکا امیری فر است که نسبت به من لطف دارند و من را خجالت زده می کنند .

شما را دعوت می کنم به خواندن شعری نه چندان قدیمی از من در وبلاگ خوب رایکا امیری فر که خودم هم اتفاقا آن شعر را دوست دارم :


شعر من در وبلاگ رایکا امیری فر


3

از همه ی دوستانی که لطف می کنند و مرا نقد می کنند صمیمانه تشکر می کنم.

 

 

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در جمعه 1390/10/09  |
 من قتل های اخیر زنجیره ای توام!

فقط یک شعر کوتاه :

 

حرفی بزن!

بگذار حرکت بال پروانه

اقیانوسی را به هم بریزد

 

جایی که تمام قطب نماها

به سمت تنهایی می چرخند

 

کاش گل سرت را به موهایت می زدی

شاید

ستاره ی قطبی

سرنوشت ناخدایی را عوض می کرد.

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در چهارشنبه 1390/10/07  |
 این اشک ها به کشف نمک ختم می شوند

اول :

فکر می کنم به پسر بچه ای که باید یاد بگیرد صبور باشد. باید یاد بگیرد با هزار گند و کثافت و جنایت بجنگد . روی پای خودش بایستد و نان از بازوی خودش بخورد . و سعی کند بزرگ شود...

فوت رضا بروسان را تسلیت می گویم و شما را به خواندن شعری از او دعوت می کنم که دوستش دارم :

یک پلک سرمه ریخت که بیدل کند مرا
گیسو قصیده کرد که خاقانی ام کند
دستم چقدر مانده به گلهای دامنت ؟
دستم چقدر مانده خراسانی ام کند ؟
می ترسم آن که خانه به دوش همیشگی
گلشهر گونه های تو افغانی ام کند
در چتر های بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانی ام کند
چون بادهای آخر پاییز خسته ام
ای کاش دکمه های تو زندانی ام کند
این اشک ها به کشف نمک ختم می شوند
این گریه می رود که چراغانی ام کند

هنوز مجموعه شعر های کلاسیکش را ندارم. آن روزهایی که در ارشاد تخته نشده بود بعد از جلسه از او خواستم تا مجموعه کارهای کلاسیکش را به من بدهد که خودش هم نداشت و بیشتر شعرهای کلاسیکش را از دوستانش شنیدم و لذت بردم.

روحش شاد.

 

دوم  اینکه :

سمانه مصدق عزیز با وبلاگ جدیدش به روز کرده است . از امروز می توانید ترانه ها و شعر هایش را در این آدرس بخوانید :

www.samane-63.blogfa.com

 

سوم ،شعر :

 

روسری ات را بردار

تا در چین های صورتم

شعر بچه کند

 

حسود نیستم اگر باد زیبایی را ببرد

 

 

با این برفی که می بارد

بعید نیست چهل سال بزرگ تر شده باشم

 

بعید نیست

خوشبختی ام در جیب هایت پنهان باشد !

 

به دست هایم فکر کن

به تار عنکبوت های شعرم

به شانه ام

که تیر می کشد وقتی

به دیواری تکیه می کنی

 

 

روسری ات را که باز می کنی

به سرنوشت بادی فکر می کنم

که دچارت بود

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در شنبه 1390/09/19  |
 

پلک ها را اگر نمی بستی

خوره در آسمان نمی افتاد

بی تو از یک طناب آویزان

مرگ در امتحان نمی افتاد

 

رنگ جیغ سکوت بر سیگار

رژ لب دست می کشد به لبت

دست من توی جیب می پوسد

(روزهای نیامده طلبت !)

 

کاش مثل مترسک پیری

دلخوشی های گندم ات بودم

بین یک شهر عاشق و فاسق

اولین عشق چندم ات بودم !

 

اتفاقا همیشه آسان نیست

مثل یک مرد ، آهنی بودن

همه ی روز مثل پیراهن ...

آخرش با تو نا تنی بودن

 

اتفاقا همیشه آسان نیست

که کتاب نخوانده ای باشی

توی یک قهوه خانه ی خالی

چائی تلخ مانده ای باشی

 

آخر اتفاق های بزرگ

اشتباهی همیشه کوچک بود

آن عروسی که فکر می کردم ...

توی دست کسی عروسک بود

 

بگذر از هرچه بود و هر چه نبود

با خودت لا اقل مدارا کن

وسط سنگ های قبرستان

زنده ات را دوباره پیدا کن !

 

پ . ن : پر از صدای قدم می شود تمام شبت

و روز های خوشی که نداشتی طلبت ( رضا عابدین زاده )

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در یکشنبه 1390/09/06  |
 In the name of LOVE

اولین باری ست که با شعر به روز نمی کنم . دلم از دنیای واقعی و مجازی گرفته است . هر چند اعتقاد دارم آدمی که با خودش رو راست باشد در نت یا هر جای دیگر همانی ست که هست . از توهین به هم کارها و شاعرها و آدم های باسوادی خودشان را با کتاب و فیلم و هنر دارند پیر می کنند دلگیر می شوم . البته همیشه کسانی که آگاه اند حسابشان جداست . مثلا چند وقت پیش شخصی به یکی از دوستان عزیز با کامنت های عجیب توهین می کرد یا این روزها دارند به هادی جهان آبادی ، آدم با سوادی که همیشه خط قرمزهایی داشت و دارد به بدترین شکل توهین می کنند . خب ، حالا منی که تقریبا با تمام دوستان وبلاگی ام از راه های دیگری لینک هستم ، یا تلفنی یا از طریق شبکه های اجتماعی دیگر می توانم به راحتی حقیقت را جویا شوم . پس کامنت های دروغ و تهدید و فحش بی فایده اند .

کاش ما به عنوان یک واحد به نام هنر ، ادبیات و شعر ( فرقی نمی کند چه کسی تازه کار است و شناخته نشده و چه کسی سال هاست که می نویسد و معروف ) از یکدیگر مقابل این عوامل بیرونی حمایت کنیم . این همان عشقی ست که به خاطر ادبیات در دل تمام کسانی که با خودشان صادق اند وجود دارد و نمی شود پنهانش کرد.

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در شنبه 1390/09/05  |
 حالا ببینا نمیذارن مث سگ کنار تو زندگی کنم!

حرفهای زیادی از این روزهای لعنتی  شعر شدند اما فقط دلم می خواهد بگویم :

«از یک کلاغ پیر فرصت را گرفتند و»...

یک حرف کوتاه :

 

بدزد نگاهت را

از بادبان شکسته و پرچمی سیاه

که روکشی ست بر تابوتم.

 

نگاه که می کنی

به دزد دریایی خوشبختی فکر می کنم

در آخرین سفرش.

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در یکشنبه 1390/08/29  |
 

(شعری برای صلح)

دروغ ...

فرصت چشمی برای گریه شدن

و صلح ...

واژه ی خوبی برای دربه دری ست

تمام آنچه نگفتی به روی یخ بنویس

سکوت ...

سهم تو از ارث خانه ی پدری ست

 

تو باختی و تمام بهانه ات این بود

که آس مسخره هر دفعه دست را برده ست

تو باختی و همین اتفاق کافی بود

برای خنده ی مردم :

شکست را برده ست

 

دروغ گفته شدی توی روزنامه ی عصر

حوادثی که تو را سمت تسلیت می برد

و موریانه ی خوشبخت شهوت چه کسی ست

که چشم های تو را توی عکس ها می خورد؟

 

به درد می کنی عادت ، اگرچه گاهی درد

شبیه کارد ببرد ، به استخوان برسد

میان خاک وکثافت سعادتی مرموز

و دست های تو شاید ...

به آسمان برسد!

 

به ترس می کنی عادت ، به خنجر ِ از پشت

که پشت خاطره از تکیه گاه می ترسد

و شاهنامه ی ما ... آخرش ... خیالی خام

که نامه های تو از دست شاه می ترسد!

 

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در یکشنبه 1390/08/01  |
 یک شعر دو زبانه!

عکسی از بچگی ت بر دیوار

توی دستت عروسک یک موش

در دلت حسّ مبهمی مثل ↓

کینه از گربه های بازیگوش

 

روی میزت ... یواش دزدیدی

قالب تازه ی پنیری که ...

" موش من ... موش کوچکم تنهاست "

زیر تاریکی حصیری که ...

 

شب ، صدای جویدن شعرت

توی یک جعبه ی مقوایی

و اتاقی که لب به لب بود از ↓

بوی سیگاری و غم وچایی

 

گریه هایت به روی بالش ریخت

دست هایت دوباره می لرزید

مادرت فکر می کند خوابی

گربه از گریه هات می ترسید! 

 

روزها را مرور کن وقتی

بچگی هات در تنش گم شد

شعر هایی که روی دستت ماند

شعرهایی که سهم مردم شد

خیره ماندی به بغض آینه ات :

تو به تصویر خود نمی آیی

مادرت فحش می دهد به تو و

بوی سیگاری

غم و

چایی

پ . ن : سیگاری اصطلاح عامیانه برای سیگار بنگ است !

 

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در شنبه 1390/06/12  |
 کودکان گرسنه...

سازمان ملل حركت جديدی را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان می‌رسد. در اين برنا مه ، كاربران با مراجعه به این آدرس بر روی دكمه زرد رنگ بالاي صفحه كليك كرده و به اين ترتيب به ازای هر كليك، كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان را براي کودکان تقبل مي کنند... 

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در یکشنبه 1390/05/30  |
 

0 = 1+1

|+| نوشته شده توسط ایمان بخشایشی در پنجشنبه 1390/05/06  |
 
 
 
بالا